|
|
|
|
|
بخدا پاتایا خیلی جای خوبیه. میگید نه... نگاه کنید
شنبه ۹۰.۸.۱۵ دیشب از این دکه توریستیه که سر خیابونمون بود یه تور خریدیم واسه بازار شناور یا به قولی floating market . صبح سر ساعت ماشین اومد دم در هتل دنبالمون و رفتیم . عجب جای باحالی بود. یه رودخونه است که اینور و اونورش بازاره و یه سری قایق هم هست که جنس میفروشن. خوراکی و از این چیزا. هم با قایق چرخ زدیم هم رفتیم تو بازارش. یه قاب عکس هم می خواستیم که بعضیا ابتیاع نفرمودن.
ماجرای این آقاهه که خودشو شکل دزدان دریایی کارائیب کرده هم جالبناکه. انگشتاشو خیس میکرد می کشید به لبه اون استکانا آهنگ می نواخت. جل الخالق ...
اینم یه مدل بوکسه دیگه .. انقد همو میزنن تا یکی بیفته تو آب و اما بعد... خوب برو تو ادامه مطلب تا ببینی بعدش چی شد ... هنوز که داری نیگا میکنی ... کلیک کن ادامه مطلب و دیگه ....... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 23:43 توسط آرزو احمدزاده
|
|
||
|
|
|
|
|
کافه کوه٬ کافه طبیعت٬ کافه مهربونی ٬ شایدم کافه عشق
آخرین پنجشنبه دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود با برو بچه های کوهنویس یه جایی که مهربونی توش موج میزد جمع شدیم دور هم یه کافه تو سربند. جایی که واسه هر کوهنوردی یه خاطره داره. کافه کوه .... شاید بهتر باشه کوتاه بگم.چون دوستان تا الان خیلی مفصل و قشنگ از کافه گفتن. آها راستی... بعلت مراسم سوگواری اینهفته سریال تایلند ما پخش نمیشه ولی منتظر قسمت آخرش باشید. شنبه دیگه ... عمو رامیار و آیاز چهارشنبه شب اومدن پیشمون. عمو که خوب عمومه دیگه ولی چقدر دوست داشتنی بود این آیاز با اون ته لهجه شیرین آذریش و چقدر زود اخت شدیم با هم. پنجشنبه هم با آقای صدقی و ژینا و مهشید و احسان رفتیم تا هتل اوسون و بعدش رفتیم کافه محمد تهرانی. بعضا دیده میشه که نفر یا کفشای پلو خوری میاد کوه. ما زودتر رسیدیم و منتظر بچه ها شدیم. یکی یکی اومدن.فرشید داودی و لیلی رهنما. بعدش هم آقای ستوده و امیرحسین و حسین رضایی. آقای ثابتیان مهربون و دوست داشتنی که بسیار دوسش دارم. فرامرز نصیری هم اومد. هیچوقت لبخندش رو فراموش نمیکنم. البته ما که روی ماهشون رو ندیدیم شاید که تو کافه بعدی ببینیم.الهام و پریسا رو بار اول بود میدیدمشون. فرشته عزیز و پسر گلش زحمت کیک کافه رو کشیدن.خودمون و معرفی کردیم. امیرحسین یه شعر از خودش در کرد که آخرش نفهمیدم قافیه اش تنگ اومد یا خودش لنگ اومد یا یه چیزی تو همین مایه ها.یه فضای صمیمی بدون دود. چقدر دلم میخواست عزیزالهی و سد م مد و امین غفارزاده و فواد و الهه و سونیا و داود و خیلیهای دیگه هم بودن. حیف که نمیتونستن بیانو ولی بچه ها جون من یادتون نره ها٬ دفعه بعد حتما بیاید. دلم براتون خیلی تنگ شده اینم آلبوم خاطرات کافه کوه : شب آتلیه خونه ما.عمو رامیار
آیاز دوست داشتنی که بعضا مشاهده میشه نصف شب از خواب میپره و از دیدین تابلوها تعجب میکنه
کوچه پس کوچه های سربند. تو راه هتل اوسون
چقدر این پدر و دختر رو دوسشون دارم من( آقای صدقی و ژینا)
یادم میاد که عمو اینجا دیگه ۱۰ دقیقه رو داشت معکوس میشمرد
آخ گشنم شد ......
اینم کیک کافه
من و مهشید و پریسا
آقای ستوده . واقعا این مرد ستودنی ست
امیر حسین نازنین از اهالی چوچه شگایگ
فرشید داودی مهربون که زبان طنزش رو بینهایت دوست میدارم
فرشته مهربون.همین کافیه واسه توصیفش
بی معرفتا داشتن عکس مردونه میگرفتن آخه... عکسشون و خراب کردم
و این بود کافه کوه. به امید دیدار در کافه کوه بعدی دلم واسه همه تنگ شده از همین الان ....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 0:2 توسط آرزو احمدزاده
|
|
||
|
|
|
|
|
خداحافظ بانکوک
ما الان مسافرتیم. اما سر قولم وایسادم و سریال رو سر موقعش واسه طرفداراش آپ کردم
پنجشنبه ۹۰.۸.۱۳ امروز روز آخریه که بانکوک هستیم و امروز رو گذاشتیم فقط واسه خرید. رفتیم بازار پتونم. یه مرکز خرید هم روبروی پتونم هست بنام پلاتونیوم. این تایلندیا خیلی باحالن. میگی پتونم میبرنت جلو پلاتونیوم پیاده ات میکنن. میگی پلاتونیوم سر از پتونم در میاری. خلاصه دردسرتون ندم. کلا امروز فقط خرید کردیم. چند نکته در مورد خرید بگم خدمت دوستان. یکی اینکه تا میتونید چونه بزنید٬ خیلی جواب میده. ما همراهمون یه Mr. Discount ( مهدی )داشتیم. یهو قیمت و نصف میکرد ولی خوب همون نصف قیمت هم آخر سر میخرید. یکی دیگه اینکه سعی کنید از هر چی سه تا بخرید. قیمت سه تاش کمتره. و دیگه اینکه چونه یادتون نره. خوب این از امروز. ظهر یه سر برگشتیم هتل که بارا رو بذاریم و دوباره بریم. این راننده تاکسیه اسمش انوشه بود هی گیر داده بود فردا ببرمتون فلوتینگ مارکت. مهدی هم برا اینکه سر به سرش بذاره دل به دلش داده بود و هی می گفت یس. آقا این انوشه هم گیر سه پیچ که شمارتو بده من فردا ببرمتون. مهدی اول خواست یه شماره الکی بده. بعد گفتیم نکنه لو بره. شماره خودمونو دادیم. همون موقع زنگ زد ببینه درسته یا نه. عجب موذی بود. خوب شد سوتی ندادیم. ولی فردا کچلمون کرد. از ۷ صبح هی زنگ زد بهمون .... شب تو هتل چمدونا رو بستیم و منتظر فردا شدیم تا با بانکوک خداحافظی کنیم. جمعه ۹۰.۸.۱۴
حالا برید تو ادامه مطلب ببینید اینقد هی میگن پاتایا پاتایا٬ چه خبره اونجا .... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 17:0 توسط آرزو احمدزاده
|
|
||
|
|
|
|
|
و اما بعد .....
یه روز فول آپشن
چهارشنبه ۹۰.۸.۱۲ بعد از صبحانه و این حرفها رفتیم برای دیدن آکواریوم به نام اوشن ورلد که تو طبقه زیرین یه مرکز خرید بزرگه. وقتی رسیدیم هنوز در مرکز خرید رو باز نکرده بودن. وای که چقدر اینا منظبتن.نوشته بود ساعت ۱۰ باز میشه. ملت پشت در وایساده بودن. نگهبانه هم هی ساعت و نگاه میکرد. همچین که عقربه ثانیه شمار اومد رو ۱۲ و ساعت راس ۱۰ شد در و باز کرد. رفتیم بلیط رو گرفتیم. یه بلیط فول گرفتیم که پاپ کرن و پپسی هم باهاش بود. خیلی جای دیدنی بود. خیلی. قایق سواری روی آب که ماهی های بزرگ و براحتی میدیدی. رقص دسته جمعی ماهیا همراه با موسیقی. غذا دادن به سفره ماهی و پنگوئنها. آخر سر هم که سینما ۴ بعدی که خیلی خوب بود. دست آخر سه تا سوغاتی مگنتی هم دادن بهمون.
قشنگتراش تو ادامه مطلبه... حتما کلیک کن .... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 19:55 توسط آرزو احمدزاده
|
|
||
|
|
|
|
|
تایلند، سرزمین بودا
سه شنبه 90.8.11 خوب. بالاخره سفر ما شروع شد. امیدوارم که بهمون خوش بگذره. برخلاف تصورمون واقعا هیچ خبری نبود. البته که شهر تو آماده باش بود ولی در کل خبر خاصی نبود. دیروز تور لیدرمون که یه آقایی به نام مهرداد بود اومد هتلمون و یک سری تور بهمون معرفی کرد و از اونجایی که مهدی تقریبا زیر و زبر اینترنت رو در آورده بود اجبارا فقط به حرفای آقا مهرداد گوش کردیم. امروز تصمیم گرفتیم بریم گراند پلاس (Grand Palace ) که کاخ پادشاهیِ. حکومت تایلند پادشاهی هست و الان هم فکر کنم رامای چهارم پادشاه هست. اینجا یه وسیله های نقلیه باحالی دارن به نام توک توک. همون موتور سه چرخه خودمونه ولی جالبه. یه توک توک گرفتیم و رفتیم بسمت کاخ پادشاهی. برای ورود به کاخ باید لباس بلند داشته باشید. که البته خودتون رو نمی خواد اذیت کنین چون اونور خیابون یه مغازه هست که میتونین ازش لباس تایلندی که خیلی هم گل منگولیِ بخرین. جلوی در ورودی مکان استراحت سربازاست . یکیشون هم بی حرکت عین مجسمه وایساده. همچین حال میده فلفل بگیری زیر دماغش
حالا برید تو ادامه مطلب تا ببینید تو معبد و کاخ چه خبره .... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 16:19 توسط آرزو احمدزاده
|
|
||