ایران، سرای جاودان
کوهنوردی, طبیعتگردی  
قالب وبلاگ
لينک دوستان
ما باز هم در سفریم ...

ببخشید که برای نوشتن این گزارش مجبورم چهار بار به گذشته برگردم

گذشته ۱ :

جمعه ۹۱.۸.۱۲

برنامه خلخال به اسالم. همون برنامه ای که بعد از ۱۰۰ روز بنایی ما بالاخره به دامان طبیعت بازگشتیم.تو راهِ بازگشت،ینی در واقع موقع پیاده شدن از مینی بوس و خداحافظی از بچه ها،بعد از اینکه مینی بوس رفت دیدیم یه کوله پشتی جا مونده .زنگ زدیم به بچه ها که ببینیم کوله کیه. مهدی بابالیان جا گذاشته بود.قرار شد وسط هفته بیاد از حسین بگیره کوله شو.مهدی دوباره زنگ زد.مثل اینکه چادرش رو هم جا گذاشته بود. چادرش سالیوا بود.ولی ما چادر ندیدم.ینی به بابالیان گفتیم که ندیدیم.

اول قرار شد چادرش رو ورداریم بریم سر کوچه شون بدیم به یه افغانیه هندونه بفروشه بعد بهش بگیم بیاد هندونه بخره.

یه برنامه هم ریختیم که مثلن موریس یه چادر داره میخاد بفروشه که در واقع  چادر خودش رو بهش بفروشیم و در حین خریدن چادرش ازش فیلم بگیریم که با اجازه تون برنامه خیلی خوب پیش رفت و همه چی هماهنگ بود که امیر محمدیِ ... برنامه رو بهم ریخت و زنگ زد به موریس و گفت من چادر رو میخوام و بعد هم موریس قضیه رو کنسل کرد

یه دفعه دیگه هم قرار شد چهارشنبه سوری چادرش رو ببریم کنار آتیش علم کنیم و بیاد ببینه

فقط یه ایرادی که اینجا بود این بود که تیرکهای چادر تو کوله خودِ بابالیان بود و چادر و روکشش دست ما.

دو سه باری تا مرز خریدنِ چادر جدید پیش رفت و هر بار به عناوینی منصرفش کردیم از خرید.

وقتی بابالیان هم برای برنامه ایلام ثبت نام کرد بهترین موقعیت بود که چادرش رو هم ببریم.یه روز قبل از سفر  مهدی زنگ زد به بابالیان که تیرکهای چادرتو بیار،من تیرکهامو گم کردم.به بابالیان گفتیم که علی چادر میاره تو نیار. به علی هم گفتیم چادر هست نمیخواد بیاری. دو بار مهدی با بابالیان چک کرد که حتمن تیرکهاشو بیاره.

این از گذشته ۱. حالا بشنوید از گذشته ۲:

تو اسفند ماه مهدی تصمیم گرفت برنامه ایلام بزاره.با یکی از بچه های ایلام بنام وهاب (که همتون باهاش آشنایی دارید تو قسمت نظرات همین وبلاگ.چون از خواننده های پر و پا قرصِ وبلاگ ماست ) پرس و جو کرده بود و هماهنگ کرده بود که فروردین فصل مناسبیه برا اونجا. حالا بماند که وهاب چه برنامه ای ریخته بود برامون و حتی مهدی یه بار شاکی شد که من تنها نیستم که اینقدر میخوای تدارک ببینی،هر موقع خودم تنها اومدم چشم مهمون تو ولی اینبار نمیشه،اصلن نمیایم. بالاخره وهاب کوتاه اومد.خلاصه برنامه ریزیا با وهاب انجام شد و اس ام اس برنامه نوشته شد و قرار شد ما که میریم ترکیه گوشی مهدی پیش مامانم بمونه و مامانم ۱۰ فروردین اس ام اس رو برای بچه ها بفرسته

گذشته ۳:

شنبه ۹۲.۱.۱۰

صبح ساعت ۷ به وقت ترکیه زنگ اس ام اس امیر به صدا دراومد.

امیر: بچه ها مهدی ساقی به من اس ام اس داده : سلام دوستان.برنامه ایلام.۲۲ و ۲۳ فروردین.

        مهدی که اینجاس ...

بیوک : اس ام اسش برا منم اومده. مهدی تو روحت. بزا پات برسه ایران.

بچه ها از ایران زنگ میزدن به بیوک که مگه شما برگشتین که مهدی ساقی اس ام اس داده

خلاصه که بلوایی شده بود

گذشته ۴:

وقتی از ترکیه برگشتیم مهدی با وهاب تماس گرفت که برنامه رو باهاش هماهنگ کنه و وهاب گفت که مادرش فوت کرده و به عبارتی برنامه کنسله

ما و کنسلی؟ ناراحت شدیم از این بابت و به وهاب گفتیم که یه دفعه دیگه میایم ایلام. ولی در واقع ما عازم رفتن بودیم.

و اما خودِ سفرنامه :

چهارشنبه  ۹۲.۱.۲۱

بعد از ساعت اداری کوله ها رو پشت ماشین گذاشتیم و بسمت خونه امیر محمدی حرکت کردیم. قرار حرکت ساعت ۶ از جلو خونه امیر اینا بود.......

خوب اینجوری که نمیشه ... رو ادامه مطلب کلیک کن تا خودِ سفرنامه رو بخونی ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ یکشنبه 5 خرداد1392 ] [ 10:28 ] [ آرزو احمدزاده ]
و اما تاتر ....

با مونا و آرش قرار گذاشتیم بریم تهران٬ تاتر درخشش در ساعت مقرر. ساعت ۷ تاتر شروع میشد و ما هم بلیط رو اینترنتی خریده بودیم و باید نیم ساعت زودتر میرفتیم. ساعت ۵ با مونا زیر پل فردیس قرار گذاشتیم که بریم دنبالش و بعد آرش هم تقاطع اتوبان تهران و آزادگان بیاد که با هم بریم.

نمیدونم چطور شد که سر از اونجایی که باید در می آوردیم ٬ نیاوردیم و یه خروجی قبل از پل فردیس افتادیم تو اتوبان.

زنگ زدم به مونا بگم که زیر پل وایسه.

من : سلام مونا. چطوری؟

مونا : سلام

من : مونا بیا زیر پل. ما داریم میایم. رو پل نرو

مونا : ینی رو پل نرم؟

من : نه دیگه ما داریم از تو اتوبان میایم. تو زیر پل وایسا.

مونا : یه پل عابر اینجاست من زیرش ایستادم

من ( به مهدی ) : پل فردیس که پل عابر نداره.داره؟

مهدی : چرا داره

من : آره آره... همونجا وایسا ما ۲ دقیقه دیگه میرسیم

رسیدیم زیر پل اما مونا نبود.زنگ زدم میگم کجایی؟

مونا : من همینجام شما کجایین؟ اینجا یه پل عابره من اینجام

مهدی : سمت راستت ایستگاه مترو نیست؟

مونا : نه . اینجا تابلو زده جاده مخصوص

مهدی : تو رفتی دم پل کلاک چرا؟ همونجا وایسا الان میایم

رفتیم رسیدیم به پل عابر پیاده که نزدیک پل کلاکه. اما باز هم مونا اونجا نبود.ینی واقعن کجاست؟ چرا پیداش نمیکنیم ؟؟؟؟

ادامه مطلب و بخون تا بفهمی مونا کجا بود بالاخره

 


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم
ادامه مطلب
[ شنبه 28 بهمن1391 ] [ 11:39 ] [ آرزو احمدزاده ]
پیمایش غار کهک

چی بگم آخه ؟ خیلی توضیح نداره ... پیمایشِ غارِ دیگه

خوب بذارید از یه کم قبلترش بگم:

چهارشنبه که رفتیم تاتر ( یادتون باشه بعدن قضیه تاتر رفتنمونو کامل براتون تعریف کنم )

پنج شنبه شب هم رفتیم خونه آرش اینا و بعدش میثم و نسرین ( به اتفاق جوجه شون، دانیال ) و عماد و خواهرش اومدن اونجا به ما ملحق شدن. شب با میثم اینا اومدیم خونه ما.

جمعه که مصادف هست با ۲۸ صفر، ما نذری داریم و تنها تعطیلی تقویم هست که مجبوریم خونه باشیم. البته خیلی هم خونه نمیمونیم ها. گزارش برنامه های این چند سال اخیر هست که ثابت کنه این قضیه رو. صبح هم که جاتون خالی نذری رو پزوندیم و پخش کردیم و عماد زنگ زد گفت گوگوریو اومدن خونه ما، شما هم پاشید بیاید. القصه :

خوب ادامه مطلب و بخون تا بفهمی چی شد که ما به غار کهک رسیدیم


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سنگنوردی، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 دی1391 ] [ 10:3 ] [ آرزو احمدزاده ]
گالا گالا در بهشت ( پیاده روی از گیله ده تا آبی بیگلو )

چهارشنبه ۹۱.۱۰.۱۳

صبح که سرکار بودم.ظهر هم که رسیدم یکی از دوستامون اومد پیش ما و ما هم که بی رودروایسی شروع کردیم به پزوندن ناهار فردا. ساعت ۶ میباستی میرفتیم خونه آرش اینا و ساعت ۵ تازه شروع کردیم به جمع و جور کردن وسایل و چیدن کوله. شام و ورداشتیم و رفتیم خونه آرش و مونا و باهم شام رو خوردیم. عمو سعید هم اومد اونجا و ساعت ۷ گوگوریو با یکدستگاه مینی بوس به زمامداری فریبرز اومدن کرج و اینگونه بود که سفر آغاز شد. 

پنجشنبه ۹۱.۱۰۱۴

گمونم نزدیکای ۷ بود که رسیدیم گیلده.گیلده یا همون گیلاده یه روستایی نزدیک اردبیل.آقای الیاسیان و چند تا دیگه از دوستاشون از گروه کوهنوردی ویلکیج اردبیل گمونم یک ساعتی اونجا معطل ما شده بودن.یادش بخیر پارسال همین برنامه با آقای الیاسیان آشنا شده بودیم و چقدر خوشحال بودم از دوباره دیدنشون. بچه ها کوله ها رو بستن و آماده پیاده روی شدیم. 

روستا که تموم شد کم کم داشتیم وارد بهشت میشدیم. هوا خیلی خوب بود. پیش بینی یه هوای سرد رو کرده بودیم ولی خیلی هوا خوب بود. فقط یه کم سوز داشت. اول من سرقدم بودم بعد جامو با عمو سعید عوض کردم. ابتدای مسیر انگار جنگل خیال خزون کردن نداشت. بهار بود با خنکای پاییزی.

یعنی نمیخوای ادامه مطلب و بخونی ؟؟؟ حیفه ها ... بخون ...


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ یکشنبه 17 دی1391 ] [ 8:56 ] [ آرزو احمدزاده ]
یه گزارش کوتاه ازصعود به سیالان با تصاویر فراوان

چهارشنبه

( این چهارشنبه ای که میگم خیلی تاریخش یادم نیست.گمونم تو خرداد بود  )

چهارشنبه بسمت قزوین حرکت کردیم.سرپرست برنامه مجید بود و بچه ها با مینی بوس از تهران اومدن و ما رو هم ترمینال کرج سوار کردن. خوشحال بودم از دیدن دوستای قدیمی.عارف ... مریم ... و البته داداش موریسم هم این برنامه باهامون اومد.خیلی وقته کوه نرفتیم و دلمون لک زده واسه یه قله نوردی. اما ... ای دل غافل ...

بسمت الموت حرکت کردیم و روستای نمیدونم چی چی قبل از روستای هنیز پیاده شدیم و رو پشت بوم مدرسه چادرها رو علم کردیم و شام و خوردیم و با اجازتون خوابیدیم

پنج شنبه

صبح علی الطلوع با غر غرهای سرپرست بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و البته از شوقم یکعالمه صبحانه خوردم.کوله ها رو به دوش انداختیم و راه افتادیم

تا روستای هنیز جاده هست اما انقد جاده اش خرابه که فقط تراکتور میتونه توش تردد کنه. والبته یک مشت کوهنورد مثل ما

منتظر بقیه اش بودی؟؟؟ ادامه مطلبُ بخون ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، کوهنوردی، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 دی1391 ] [ 9:37 ] [ آرزو احمدزاده ]
 پیش به سوی هیجان

saryazd

 

چهارشنبه ۹۱.۸.۲۴

همیشه تصوری که همه از کویر دارن٬ سکوت و آرامششه٬ولی اینبار ما داشتیم میرفتیم که تو کویر هیجان و شور و هیاهو رو تجربه کنیم. به قول یکی از بچه ها این ساقی یه تقویم خاص برای خودش داره که معلوم نیست اینهمه تعطیلی از کجا میاره.به هر کی بگی دو روزه میخوایم بریم یزد و برگردیم بهمون میخندن.ولی ما اینکارو کردیم.  شب از ترمینال جنوب بسمت یزد راه افتادیم.ضمن اینکه کمک راننده تاکید  کرد که عقبیها حق ندارن پاشونو از تو کفش در بیارن٬وگر نه میندازتشون از اتوبوس بیرون و ما خیلی شانس آوردیم که صندلیمون جلوی اتوبوس بود. یه فیلم سینمایی گذاشت که من از اولش خواب بودم

پنجشنبه ۹۱.۸.۲۵

صبح ساعت ۷ رسیدیم ترمینال یزد. آقای اسلام زاده و دوستشون با دو فروند ماشین آفرود اومده بودن دنبالمون.این دومین باری بود که قرار بود آفرود تو کویر رو تجربه کنم.بار اول دبی و حالا یزد.امیدوارم اینم مثل اون قبلیه خوب باشه. سوار ماشینها شدیم و راه افتادیم.از همین اول راه تو چند تا چاله چوله افتادیم که بدنامون عادت کنه به آفرود.رفتیم به سمت کویر و یه ماشین دیگه هم به ما ملحق شد و شدیم ۳ تا ماشین.

saryazd

یه کم تو کویر بالا و پایین شدیم و آماده خوردن صبحانه شدیم.نون محلی یزد و ارده شیره و چایی آتیشی.ما که خیلی حال کردیم. 

saryazd

و بعد هم عکاسی و سوار بر ماشینهای آفرود و کلی لق و لوق خوردن تو رملها.انصافن که هیجانش خیلی عالی بود.

saryazd

saryazd

و اما یکی از عکسهای مورد علاقه مهدی ٬عکسهای پرشیه.برو تو ادامه مطلب تا ببینی


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 27 آذر1391 ] [ 9:50 ] [ آرزو احمدزاده ]
خلخال به اسالم ـ گوشه ای از بهشت ایران زمین

khalkhal to asalem

چهارشنبه ۹۱.۸.۱۰ 

بالاخره ما راهی سفر شدیم. والا اگه راستشو بخواید هنوز خودمون هم باورمون نمیشه داریم میریم سفر ٬ اونم بعد از ۱۰۰ روز.

با اجازتون یکی دو هفته ای برمیگردم به عقب.

ماجرا از اونجا شروع شد که رئیس قبیله گوگوریو ( مهران ) به ملکه قبیله گالا گالا ( بنده حقیر ) تلفن زد که مرکبش تاریخ بیمه نامه اش داره تموم میشه و ما این رخش رو مجددا بیمه کنیم.میان صحبتهایی که بین روسای قبایل صورت گرفت حرفی از برنامه آخر هفته به میان آمد و از بخت خوب دوستان٬ هر دو قبیله آخر هفته قصد عزیمت به خلخال و بعدش هم اسالم داشتند.اینگونه شد که همسفر شدیم.

یه دستگاه مینی بوس بهمراه راننده اش رو کرایه کردیم و قرار شد که چهارشنبه همه با هم بریم سفر.

از قضا دو شنبه نمیدونم چی شد که ییهو برادر علی ( از همسفرامون ) حوس کرد که آخر هفته به خونه بخت بره و این شد که دو نفر کنسل کردن. ما هم بر دیوار کتاب رُخمان نوشتیم که آخر هفته داریم میریم خلخال به اسالم هر کی میاد بسم اله .. که ثانیه ای نگذشته بود که حامد ۳۳ ساله از قم نظری بر نوشته ما ول دادند که ما می آییم قولش رو به کسی ندید.شب حامد زنگ زد به مهدی و آمار برنامه رو گرفت.و اما توضیحاتی که مهدی به حامد داد: مسیر ۳۰ کیلومتره. روزی ۵ ساعت پیاده روی داریم. نیم ساعت اولش سربالایی٬ بقیه اش همش کفی.

اینجوری شد که حامد و مهری از قم اومدن خونه ما و با هم رفتیم سر قرار و رفتیم سفر.

اولش افراد قبیله ها یه کم غریبی میکردن مخصوصن امیر از قبیله ما که خیلی خجالیته. مهران هم افراد قبیله خودش رو معرفی کرد و بچه ها با هم آشنا شدن.

پنجشنبه ۹۱.۸.۱۱

صبح رسیدیم خلخال و یه نونوایی بربری پیدا کردیم و عین این ندید بدیدا هرچی نون داشت ازش خریدیم. روستای اندبیل رو پیدا کردیم و از ته روستا رفتیم تو یه جاده آسفالتی که ته اش خاکی میشد و یه سرش آلاچیق و اینا ساختن.

khalkhal to asalem

 صبحانه رو خوردیم و کوله ها رو بستیم و آماده سفر شدیم. بنا به گفته مهدی یه نیم ساعت سربالایی داره 

khalkhal to asalem

جونم براتون بگه سربالاییش هم خـــــــــــــوب بود.

همینجوری تو سربالایی واینسین.حدیث داریم که نباید زبون بسته رو زیرِ بار نگه داشت. برید تو ادامه مطلب تا سربالاییش تموم شه ...


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ شنبه 20 آبان1391 ] [ 16:4 ] [ آرزو احمدزاده ]
یه گزارش کوتاه و نسبتا تصویری از دره هشتر خان

hashtar khan

چهارشنبه ۹۱.۲.۱۳

بالاخره داریم میریم زنجان پیش آیاز. شب رو مهمون آیاز بودیم و کلی صحبتهای وبلاگی کردیم و قرار شد فردا صبح بریم یه غاری رو ببینیم و عصر هم با چند تا دیگه از بچه های زنجانی بریم بسمت دره هشترخان.

پنج شنبه ۹۱.۲.۱۴

صبح صبحانه رو خوردیم و با آیاز و خانم گلش رفتیم به سمت جاده قدیم تبریز. از یه روستایی رد شدیم به نام حاجی آرش که به نوبه خودش دیدنی بود.

hashtar khan

 و بعدش هم که رفتیم به سمت غار.

hashtar khan

و این زوج دوست داشتنی

hashtar khan

hashtar khan

اژدر و ببین

hashtar khan

hashtar khan

hashtar khan

hashtar khan

hashtar khan

و با تشکر از دوربین و سنگ مهربون که یه عکس دست جمعی از ما گرفتن

hashtar khan

نیـــــــــــــــــوفتی

hashtar khan

غار زیبایی بود. رفتن توی غار خودش داستانی داشت. یه فرود و بعدش دنیای شگفت انگیز. مهدی آیاز هم که ما دو تا رو مدل کردی بودن داشتن تمرین عکس در تاریکی میکردن. حالا نمیگم که موقع برگشت راه خروج رو پیدا نکردیم و مهدی و آیاز رفتن دنبال راه خروجی. تازه اینم نمیگم که بعضیا هد لایت یادشون رفته بود بیارن. 

hashtar khan

بهر حال از غار اومدیم بیرون و چشممون به جمال زیبای خورشید خانم روشن شد. رفتیم و خونه . عدالت هم از قم رسیده بود و پشت در منتظر وایساده بود تا ما بیایم. نهار رو خوردیم و راه افتادیم بسمت جاده آب بر.گیلوان. چه بارونـــــــــــــــــــی. ماشین رو روستا پارک کردیم و با نیسان مابقی راه رو رفتیم. رسیدیم روستای بعدی و از ماشین پیدا شدیم و دنبال یه جای مسقف میگشتیم که شب رو سر کنیم. اول قرار شد بریم تو انباری یه خونه و بعدش هم سر از مسجد روستا در آوردیم.

hashtar khan

جمعه ۹۱.۲.۱۵

صبح  نه نسبتا زود بیدار شدیم و صبحانه از روستا پنیر و شیر گرفتیم خوردیم و راه افتادیم. وای که عجب بارونیه.

hashtar khan

hashtar khan

hashtar khan

hashtar khan

به گفته آیاز الان سمت چپ جایی که من وایسادم باید آبشار خیلی بزرگی باشه ولی ما ندیدیمش

hashtar khan

ولی عوضش به جاش این آبشار و دیدیم

hashtar khan

خدمتتون عارضم که بعد از این  آبشار نسبتا گم شدیم٬ یه  کم دور سر خودمون چرخیدیم و آخر سر هم نون و مربا از یه چوپونی گرقتیم و به یه نیسان زنگ زدیم که بیاد مارو پیدا کنه.

hashtar khan

در انتظار نیسان

hashtar khan

hashatar khan

سوار نیسان شدیم و برگشتیم. البته کلی هم تو راه ریواس خوردیم. کوله ها رو برداشتیم و تعویض نیسان کردیم و رسیدیم به ماشینهامون. خونه و خداحافظی و جاتون خالی رسیدیم تهران با همون قیافه رفتیم تولد یکی از دوستامون بعدش هم منزل دوست داشتنی خودمون

آیاز و فاطمه عزیز٬ خیلی دوستون داریم.

بعضا مشاهده شده نفر دلش برا دوستاش تنگ میشه ....

 

 


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
[ سه شنبه 27 تیر1391 ] [ 9:26 ] [ آرزو احمدزاده ]
ساعات اضطراب

gonbad

ماشین مهناز بود.خدای من. شیشه راننده کاملن شکسته بود. شیشه جلو که خودتون دارید میبینین. معلوم بود که کمربند نبسته. علی آقا میگفت وقتی با ماشین حسین آقا رسیدن تصادف رو دیدن. تو ماشین دنبال وسایلشون گشتیم. مدرک شناسایی چیزی. مدارک هیچی نبود. فقط دفترچه بیمه یکیشون رو پیدا کردیم. در صندوق عقب باز نمیشد. بالاخره باز کردیم . کوله پشتی و هر چی وسایل بود برداشتیم. پلیس اومد. توضیحات خواست. چیز خاصی نمیدونستیم جز اسم بچه ها و حدس اینکه کی راننده بوده. سوار مینی بوس شدیم و راه افتادیم. آخه کجا بریم؟ کجا بردنشون؟ تیمی که همراهمون بود و چی کار کنیم؟ همه چی بهم ریخته بود. موبایل آنتن نمیداد. بالاخره تونستیم با حسین آقا تماس بگیریم. گفت بردنشون کلاله. ولی احتمالن مهناز رو اعزام کنن گنبد. چون حالش خوب نیست. احمد آقا زنگ زد به یکی از دوستاشون تو گنبد که بره بیمارستان گنبد. مهناز اعزام شد گنبد. تو راه خاطره صبح که با هم تو ماشین بودیم برام زنده شد. چقدر خندیدیم. مهناز مقاومت کن. خدایا طوریش نشه. حال خوشی نداشتیم. رسیدیم گنبد. من و نوید و احمدآقا و علی آقا رفتیم تو بیمارستان. بخش اورژانس. آمبولانس تازه رسیده بود. آقای منتظری بالای سر مهناز بود. گفت الان بالا آورده .... نـــــــــــــــــــه ... خدای من ... استفراغ اصلن علامت خوبی نیست ...

ادامه مطلب و بخونین ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 29 خرداد1391 ] [ 11:28 ] [ آرزو احمدزاده ]
ما رفتیم بهشت ...

gonbad

سه شنبه ۹۱.۲.۵

ساعت ۸ شب از ترمینال کرج با بچه های کرج سوار اتوبوس شدیم و بچه های تهران هم جلو برج ماهان به ما ملحق شدن. کلن ته اتوبوس ما بودیم. حالا بماند که اتوبوس رو گذاشته بودیم رو سرمون و اون مسافرای بیچاره از دست ما چی کشیدن. من که خودتون میدونین اصلن نمیتونم تو اتوبوس بخوابم. مهدی هم بدتر از من. صبح در به در دنبال پتوش میگشتیم. آخر سر رو صندلی جلویی پیدا کردیم.

چهارشنبه ۹۱.۲.۶

صبح نزدیکای ساعت ۶ رسیدیم گنبد و آقای کولِف از بچه های خوب گنبد اومدن ترمینال دنبالمون.

حالا براتون تعریف کنم اصلن ماجرای گنبد رفتنمون چه جوری شد. مهدی چند باری برنامه ریخته بود که بریم یکی دو بار هم با آقای منتظری ، پدر صدریه، از وبلاگنویسای گنبد صحبت کرده بود که بریم قلعه موران ولی هر دفعه نمیشد. تا اینکه تو سومین کافه کوه با آقای شاه محمدی و آقای رزاق زاده آشنا شدیم و دعوتمون کردن بریم گنبد به صرف کوفته و ما هم دعوتشون رو لبیک گفتیم و نامردی نکردیم و به اندازه یه مینی بوس آدم رفتیم گنبد.

با آقای کولف سلام و احوالپرسی کردیم و بسمت منزل علی آقای شاه محمدی راه افتادیم. رسیدیم و علی آقا اومدن استقبال. اِ... مهناز رستگار هم که اینجاس. سورپرایز خیلی خوبی بود. مهناز هم همینجوری یهو اومده بود. مهناز اینا (که ۳ نفر بودن ) با علی آقا رفتن قلعه موران و قرار شد ما و آقای کولف و آقای رزاق زاده بریم آبشارهای شیرآباد.صبحانه رو دور هم خوردیم.

gonbad

آماده رفتن شدیم و رفتیم برای دیدن میل گنبد. بنای خیلی قشنگیه.

gonbad

سوار مینی بوس شدیم و رفتیم برای دیدن عشایر ترکمن.

برو تو ادامه مطلب تا تو لباس ترکمنی هم ببینی مار و ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 خرداد1391 ] [ 10:13 ] [ آرزو احمدزاده ]
و اما ادامه سفر .... بُخُدا

norouz91

کوههای مینیاتوری واقعا زیبا بود. از دیدین و پرسه زدن تو منطقه اش سیر نمیشدیم. ولی باید سریعتر حرکت میکردیم تا برسیم به چابهار. بالاخره تابلو چابهار رو دیدیم. یه دو راهی بود که یه راهش به سمت کنارک میرفت. در آخرین ثانیه ها یهو پیچیدیم سمت کنارک. رسیدیم به خیابون اصلی. دنبال یه رستوران میگشتیم واسه نهار که سراز رستوران چهل ستون در آوردیم. البته فکر نکنین رستوران بود ها. مطبخی بیش نبود.یه سری بچه های اصفهان اداره اش میکردن. جاتون خالی یه میگو زدم در حد تیم ملی المپیک. نهار خوبی بود. بسمت چابهار برگشتیم که بریم برای دیدن گِل افشان. پمپ بنزین یه غذایی به ماشین رسوندیم و البته دانشگاه آزاد کنارک رو هم پیدا کردیم ولی هیچ احدالناسی توش نبود. حتی شهرام خیلی هم به در کوبید. رفتیم بسمت جاده کهیر. خیلی جاده باحالی بود.عین شهر بازی بود. سر بالا سرازیری های یهویی داشت. کلی کیف کردم. بالاخره رسیدیم گِل افشان تنگ. میگن گِلش خاصیت داره.واسه پوست خوبه.

norouz91

norouz91

تقریبا دم دمای غروب بود که رسیدیم. ولی بالاخره رسیدیم و دیدیم این گِل افشان و.

norouz91

برگشتیم کنارک و یه چرخی تو بازار زدیم و راه افتادیم بسمت چابهار. آها راستی. بودجه لاجرم باز شد و یه آبمیوه خارجی خوردیم اِنقد تومن. رسیدیم چابهار با کلی پرس و جو دانشگاه چابهار رو پیدا کردیم. دانشگاه قبلا یه جای دیگه بوده که تازه شب عید منتقل شده بود به جای جدیدش.رفتیم تو محوطه دانشگاه. عجب شیر تو شیری بود. یه نفر نبود جوابتو بده. اون اسپورتیج سورمه ای هم بود.البته عین عین که نه ولی تسبتا شبیه به این مفلوکها تو حیاط دانشگاه آزاد نشسته بود هندونه میخوردیم با نون. یهو دیدم از دور شهرام با پرشهای ناگهانی به هوا داره بسمتمون میاد. گفت بچه ها اینجا صاحاب نداره هر کی یه کلاس واسه خودش ورداشته ما هم بریم یه کلاس غصب کنیم...

آیا براستی ما این کار رو کردیم؟؟؟؟ ادامه مطلب رو بخون تا معلوم شه 


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم
ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 8:56 ] [ آرزو احمدزاده ]
پیش به سوی چابــهـــــــار

جمعه ۱۳۹۱.۱.۴

مثل هر روز ۵ و ۶ صبح بیدار شدیم و  صبحانه رو خوردیم. این آخرین صبحانه ایه که با بچه ها می خوریم. ماشینها رو چیدیم و خداحافظی کردیم. بغض گلوم و گرفته بود. دلم براشون تنگ میشه. برا کثافت گفتنای میثم. برا داداش نوک سیاهم و وسواسای کفش شستنش. برا سعید و ماساژ دادنش. بچه ها دلم براتون تنگ میشه. ای کاش میتونستید ادامه سفر رو هم با ما بیاید.

از بچه ها خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت میرجاوه. تقریبا همه دنبال ای تی ام میگشتیم که پول بگیریم. بودجه باز شده بود و قرار بود صبحانه یه قهوه خونه پیدا کنیم و یه صبحانه توپ بخوریم.تقریبا نزدیکای ۸ صبح بود رسیدیم میرجاوه. قهوه خونه که پیدا نکردیم ولی هتل  جهانگردی رو یافتیم و پریدیم توش. عجب صبحانه ای زدیم به بدن. یک املت توپ.

اینم خان بالا و خان قرتی که دارن میگن " چه قِشَنگ ... خیلی قِشَنگ ... "

norouz91

اس ام اس دادم به نوکی اینا که بودجه بازه و داریم املت میخوریم٬ حالا نگو اونطرف بودجه دیگه دچار پارگی شده و اونا هم توپ دارن میخورن. دوتا بانک پیدا کردیم که با عرض پوزش از ارائه خدمات معذور بود.رفتیم بسمت خاش. میخواستیم بریم غار لادیز رو ببینیم. یه جاده خاکی بود کنار جاده اصلی که تابلو غار لادیز داشت. یه وانتی هم داشت اون مسیر رو میرفت. ازش پرسیدیم درسته مسیر ؟ گفت دنبال من بیاین. دنبالش رفتیم. مسیر خیلی مخوف بود. رسیدیم به غار. یه غار تنگ ولی جالب.

norouz91

یه خانواده مهربونی کنار غار بودن که گفتن یه آبشار هم هست و قرار شد ما رو تا پای آبشار راهنمایی کنن. رفتیم رسیدیم به آبشار. دقیقا نمیدونم معنی این حالت مهنا چیه !!!!

رو ادامه مطلب کلیک کن تا بفهمی کدوم حالت مهنا ...


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 11:15 ] [ آرزو احمدزاده ]
آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و یــــــــک

norouz91

خوب کجا بودیم؟؟؟

آها داستان زندگی گل احمد و می خواستم تعریف کنم.

گل احمد سالها پیش با یه پیکان تصادف میکنه و آدمهایی که تو ماشین بودن بعدها میشن برادرهای زنش. زن گل احمد مولایی بوده. به این خیلی با دین و ایمونا اونجا میگن مولایی. زن گل احمد دوست داشته بره شهر و ماشین لباسشویی داشته باشه٬ ولی گل احمد دوس داشته چوپونی کنه و قاطی گوسفندا لول بخوره. این شد که گل احمد از زنش جدا میشه. عموی گل احمد بهش قول داده که یه زن خوب براش بگیره. قبل از اینکه گل احمد بیاد صحرا٬ دختر عموش بهش قروت داده و روغن ٬و گل احمد و راهی صحرا کرده. حالا خودتون حدس بزنین که عموی گل احمد کیو براش در نظر گرفته.

از گل احمد خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت دریاچه نمکی و بعدش برگشتیم به سمت جاده اصلی که بریم سمت زابل. چهره گل احمد هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه با اون چشمهای سبزش.

norouz91

اینم یه چند تا شتر که تو راه دیدیم

norouz91

شوسف و رد کردیم و رسیدیم نهبندان و بعدش هم زابل. هوا دیگه تاریک شده بود. یه سوپر مارکت پیدا کردیم و بچه ها رفتن خرید. شهرام هم که ردیف بودجه رو بسته بود و نمیذاشت چیزی بخریم و برو و بچ هم شاکی شدن ولی آخر سر هم حسابی خرید کردن  بودجه هم اجبارا تامین شد. امیر هم یکعالمه میوه خرید و انصافا هم میوه های خوبی خرید. یه نونوایی پیدا کردیم و کلی نون گرفتیم و از یه شیرینی فروشی هم یه جعبه شیرینی خریدیم . اول خواستیم ماهی بگیریم که منصرف شدیم. کلی هم دنبال مرغ گشتیم که بازم پیدا نکردیم.رفتیم خونه آقای نورا. بعد از احوالپرسی و خوردن یه چای داغ با یه حبه قند که تو دهنم جا نمیشد و کلی خندیدیم٬ رفتیم سراغ درست کردن شام. جای همه خالی یه پلو مرغ درست کردیم که اصلا طعمش یادم نمونده چون خیلی خسته بودم و نفهمیدم چی خوردم.

خوشحالم از اینکه سال تحویل زابل ام. شهر اسطوره و حماسه. شهر شاهنامه. شهر رستم. شهر پدر بزرگم که زاده زابل بود.

که رستم یلی بود در سیستان     منش کردمش رستم داستان

سر گـرد دارد و ریـش دو شـاخ     کمـربند باریـک و سـینه فــراخ

بشنوید از آغاز سال نو در ادامه مطلب ... کلیک یادت نره


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 9:12 ] [ آرزو احمدزاده ]
ماجراهای ما و سیّد

norouz91

بشنوید از باقی ماجرا. دیدن شهر تون که تموم شد و با سید هم که تلفنی صحبت کردیم و راه افتادیم به سمت سرایان و بیرجند. هوا که تاریک شد راننده ها عوض شدن. مهدی رفت که جیبیتو رو برونه و منم با الی راه افتادم. مهدی پا رو گذاشت رو گاز و دِ برو که رفتیم. همون اول جاده یه پلیس نگهش داشت گفت اول مسیر زده سرعت مجاز ۶۰ کیلومتر . مهدی گفت من ۸۰ تا می اومدم. حالا ۱۲۰ تا داشت میرفت ها. ولی بهر حال خطر از بیخ گوشمون رد شد و جریمه نشدیم. به همین منظور هم من افتادم جلو که سرعت جیبیتو رو کنترل کنم. تا برسیم بیرجند کلی با محمد و امیر در مورد داستانهایی که سر کلاسهای طبیعت من با بچه ها داشتم و داستان اینکه چرا سفر پرندگان و نرفتم و با مانی سر چی بحثمون شد و داستان امیر با ... و خلاصه کلی حرف زدیم و نفهمیدیم کی رسیدیم بیرجند. البته اینم بگم که نزدیکای بیرجند یه تابلو دیدیم " مزار ساقی " و شب بود دیگه عکس نگرفتیم. بالاخره رسیدیم بیرجند و دانشگاه آزادش و پیدا کردیم. همچین که رسیدیم دم در دانشگاه یهو دیدم یه موتور غول پیکر با یه راکب ریزه میزه بغل دستم وایساد. سیّد بود. با همون لبخند همیشگی اش. چقدر دلم براش تنگ شده بود.کلی حرف زدیم و خندیدیم و بالاخره رفتیم تو دانشگاه آزاد.خوب سیّد یه کم ناراحت شد ولی یه جوری باهامون کنار اومد دیگه. اونقدر خونگرمه که بچه ها با اینکه بار اول بود میدیدنش ولی خیلی زود باهاش رفیق شدن.سراغ مرتضی صالحی رو هم گرفتم و قرار شد اونم بیاد ببینیمش. یکی یکی بچه ها رفتن دوش گرفتن و شهرام و سید هم گرم صحبت واسه برنامه ریزی بیرجندگردی فردا. مرتضی هم اومد و البته با خانومش. چقدر خوشحال شدم از دیدنشون و خوشحالتر از اینکه فهمیدم مرتضی داره بابا میشه. 

بچه ها گیر دادن که چرا به سیّد میگن سیّد هزاری ، سیّد هم گفت : " هزار تومن بده تا بگم". بالاخره که اونشب سیّد از من و مهنا و شهرام هزاریهاشو گرفت.شب با میثم یه ماکارونی پختیم و با سید خوردیم و کلی هم در مورد اینانلو صحبت کردیم. داداش نوکی قلیون آورده بود. خیلی باحال بود. منم که بلد نبودم قلیون بکشم.

یکشنبه ۹۰.۱۲.۲۸

norouz91

صبح ساعت ۵:۳۰ برپا بود و ساعت ۶ با سیّد دم در دانشگاه قرار داشتیم. یه موتور داره خیلی باحاله. جون میده واسه جاده خاکی. دنبال بانک صادرات بودیم که امیر ۱۰ گردش آخرش و بگیره بفهمه کی بوده پول ریخته به حصابش ولی پیدا نکردیم. رفتیم روستای رِچ.یه روستا پای یه دیواره. خیلی روستای جالبی بود.دقیقا پای دیواره یه امامزاده اس. و البته یه درخت هشت پا. که این درخته خیلی جذابتر بود.

برو تو ادامه مطلب تا درخت هشت پا رو ببینی ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 10:15 ] [ آرزو احمدزاده ]

بالاخره سفر ما شروع شد.

norouz91

نمیدونم چرا ما ایرانیها عموما 11 ماه سال رو ول میکنیم، همه کارها رو میخوایم تو همین اسفند انجام بدیم، علی الخصوص همین هفته آخر. سه شنبه که چهارشنبه سوری بود و با بچه ها خونه الهام دعوت داشتیم. از عصری محمد و شهرام و میثم و خاطره اومدن خونه ما که با هم بریم. شب خیلی خوبی بود. تا دیر وقت با هم بودیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

norouz 91

چهارشنبه طرفای ظهر بود که ثنا زنگ زد و دعوت کرد بریم خونشون به صرف آبگوشت و ساز محلی. اونجا هم تا دیروقت با بچه ها دور هم بودیم.

پنجشنبه. امروز سومین کافه کوهِ. نمیشه نرفت.

norouz 91

شازده کوچولو از همدان اومده و قراره که با هم بریم کافه. یکی نیست به من بگه تو که فردا عازم سفری یه امروز و بشین خونه اسباب و وسایل سفرتو آماده کن. ولی کافه حیفه. باید رفت. ایندفعه کافه خیلی شلوغه. فک کنم چون همه فهمیدن که این کافه رو مهمون امیرحسین ناظمی هستیم ، از اقصی نقاط ایران دوستان همه اومدن تا یه چایی مهمون امیرحسین باشن.

norouz 91

 کافه خیلی گرم و صمیمی بود با کلی حرفای قشنگ.

norouz 91

 و باز هم نذاشتم عکس مردونه بگیرن.( این از اون عکسهایی که فرامرز خیلی دوس داره ها )

norouz 91

norouz91

کافه تموم شد و برگشتیم خونه. ساعت 9 شد و فردا صبح باید راه بیوفتیم و من تازه شروع کردم به کوله بستن واسه شونزده،هیفده روز. تقریبا جمع و جور کردن وسایل تا ساعت 11 طول کشید. مهدی هم تا 1 مشغول شستن ماشین بود.

جمعه 90.12.26

ساعت 4 صبح بیدار شدیم و وسایل رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم. هیجان جالبی داشتم. ساعت 30/5 مهنا رو هم سوار کردیم و رفتیم به سمت سه راه افسریه. تو راه یادم افتاد که پول رو گذاشته بودم رو میز و من به هوای مهدی ، و مهدی هم به هوای من ، هیچکدوممون پول رو ورنداشتیم و حالا یه تومن هم ته جیبمون نیست. باید بریم تا به یه دستگاه ای تی ام برسیم تا پول بگیریم. ساعت 30/6 با بچه ها قرار داشتیم و تقریبا سر ساعت رسیدن. میثم و محمد و شهرام.

بعد از احوالپرسی و ذوق کردن از بابت شروع سفرمون، به سمت پاکدشت حرکت کردیم. بعد از پاکدشت، امیر و سعید هم به ما ملحق شدن. وسایل تو ماشینها گذاشته شد، چیدمان نفرات ماشینها انجام شد، آبجوش خریداری شد و راه افتادیم.

میثم و محمد و شهرام و مهنا با جیبیتو ( روآ ). و مهدی و امیر( داداش نوک سیاه ) و سعید و من با الی ( ال ۹۰ ).

ایوانکی وایسادیم برا صبحانه. بچه ها گفتن اینجا یکی هست به نام عمو رضا که املت خوبی داره، که از شانس ما قهوه خونه اش بسته بود. البته ما که گشنه نمی مونیم، رفتیم یه قهوه خونه یه کم اونطرف تر و سفارش صبحانه رو دادیم. املت با پیاز. این اولین صبحانه سفرمونِ.

norouz 91

سر صبحانه امیر گفت یه دوستی داره تو گرجستان که گفته اگه بریم اونجا همه چی هست. نزدیک بود که برنامه با اندک تغییری بسمت گرجستان تغییر مسیر بده...

حالا بشنو از ادامه مسیر تو ادامه مطلب ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 28 فروردین1391 ] [ 9:31 ] [ آرزو احمدزاده ]
صعود به قله ۳۹۵۰ متری هفت خوان

پنجشنبه ۹۰.۵.۶

ساعت ۵ بعد از ظهر با بچه ها قرار داشتیم که از کرج راه بیفتیم. محمد  و شادی از تهران٬ علیرضا حسینی از قم که زودتر رسیده بود و از ساندویچ های خوشمزه میدون شاه عباسی خورده بود و منتظر بود تا ما برسیم. علی هم از تهران رسیده بود و میدون حافظ منتظر ما. بچه ها رفتن یه کم میوه خریدن.هندونه و زردآلو و ... بعد هم رفتیم دنبال علی. تعجب نکنین شش نفری سوار ماشین شدیم. علیرضا که یه کم باربی تر از هممون بود جلو نشست و بقیه به صورت مچاله عقب. پل خواب یه توقف کوتاهی داشتیم و حامد رو دیدیمش اونجا. آخه کلاس مربیگری داشتن. و بعد رفتیم روستای اویزر. رسیدیم آخر روستا دیدیم خیلی جای مناسبی نیست٬ یه کم برگشتیم و کنار رودخونه یه جای مناسب پیدا کردیم و چادرها رو برپا کردیم. علی جان مشغول چیدن آلبالو شدن و جای همه دوستان خالی عجب چایی آلبالویی خوردیم. دو روز پیش تولدم بود. محمد ملقب به بابا شاهیم اینو برام کادو خریده بود:

haft khan

شام و خوردیم و کمی گپ زدیم و رفتیم برای خواب که فردا صعود دلچسبی داشته باشیم.

جمعه ۹۰.۵.۷

۴ صبح برپا بود و تا چادرها رو جمع کردیم و رفتیم اول روستا و راه افتادیم ساعت شد ۵. ابتدای مسیر یه دره خیلی خوشگل بود. دره که نه ٬ در واقع تنگه.

haft khan

تنگه که تموم شد رسیدیم به چند تا درخت توت. دیگه کسی رو زمین نبود. هر کس از یه درختی رفته بود بالا و مشغول خوردن توت بود. عجب توتـــــــــــــــی بود. نزدیکای ۷ بود که رسیدیم به امامزاده. چند تا خانواده اونجا بودن. دیروز نذری پخته بودن تو امامزاده و قرار بود امروز هم آش بپزن. چای رو مهمون اونا بودیم و البته زنجبیلی که علی جان آورده بودن . راه افتادیم به سمت آبشار.  

اگه می خوای بدونی آبشار چه خبر بود رو ادامه مطلب کلیک کن


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، کوهنوردی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اسفند1390 ] [ 21:15 ] [ آرزو احمدزاده ]

هندرابی، آکواریوم طبیعی

persian gulf

خوب کجا بودیـــــــــــــــم؟؟

آها، سوار لنج شدیم که بریم جزیره.لنج به این گندگی تا حالا سوار نشده بودم.بچه ها کمک کردن وسایل رو تو لنج گذاشتن و راهی شدیم. روز قبل از سفرمون یه اتوبوس دریایی غرق شده بود و تو این روزا هم هوا خوب نبود، اما خدا باهامون یار بود و دریا هم مساعد. البته یه کمی تکون داشت ولی خوب بود در مجموع.

persian gulf

persian gulf

بالاخره رسیدیم . لنج کنار یه اسکله فلزی که در شرف پوسیدن بود پهلو گرفت.

persian gulf

کوله به دوش رفتیم چادر بزنیم و یه تعدادی از وسایل جمعی ها رو با قایق موتوری پسر آقای مظفرزاده ، محمد ، آوردن. وسایل خالی شد. چادرها برپا شد و جای همه دوستان خالی یه خواب مشتی زدیم به بدن. شب دوباره دور آتیش و با هم بودن و گپ زدن و یکعالمه شادی. و به قول نادر ابراهیمی : " شب گِرداگِرد آتش را مملو از خاطره میکنیم".

اصل دیدینیهاش فرداِ. پس رو ادامه وطلب کلیک کن ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 17:37 ] [ آرزو احمدزاده ]

کافه کوهی که من توش نباشم کافه کوه نیست

cafe kooh

آخرین پنجشنبه بهمن ماه

از صبح هوا دگرگونه. هوای دل منم قاطی پاطیه. آخه دوباره قراره دوستای خوب کافه ایم رو ببینم. دل تو دلم نیست. تو ترافیک اتوبان چمران گیر کردیم. احسان زنگ زد که کجایین و ما پشت یه خروار ماشین بودیم. ساعت 2 گذشت و من هنوز به کافه نرسیدم. هر چی به سمت دربند نزدیکتر میشیم شدت بارش برف هم بیشتر میشه. اول خواستیم بریم پارکینگ بالا که نشد. همین پایین ماشین رو گذاشتیم. ساعت تقریبا سه بود. با تله سیژ رفتیم بالا. برف میومد و پایین پامون هم سفید پوش بود. حس جالبی بود با تله رفتن. بالا که رسیدیم برف هم شدیدتر شد. یعنی تو این برف چند نفر اومدن؟؟؟ از دور تابلو کافه کوهستان رو دیدم. و پشت در صدای بچه ها. رفتم تو. هر جا میرم داد و قال و سر و صدا رو هم با خودم میبرم. " آقا کافه کوهی که من توش نباشم، کافه کوه نیست". دوستای گل کافه ایم همه با لبخند پذیرای ما بودن.

فرشید داوودی مهربون و با حیا

cafe kooh

پرویز ستوده که همیشه لبخند رو لباشه

cafe kooh

هادی هم لبخند میزد. هرچند که بار اول بود میدیدمش

cafe kooh

اِ. اینم که همطناب منه. مهدی فرهادی. دقیقا یکسال بود که ندیده بودمش ها

cafe kooh

ماهزاده عزیزم که دلم براش یه ذره شده بود

cafe kooh

پرستـــــــــــــــــو. کجا بودی دختر؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود

cafe kooh

مهناز. خیلی وقت بود ندیده بودمش

cafe kooh

فرشته احمدیان فر. همون فرشته مهربون کافه

cafe kooh

حمیدرضا. آخرش هم فامیلیش یادم رفت

cafe kooh

فرامرز نصیری. همون آقا کلاغه بی سر و صدا

cafe kooh

آقای ثابتیان که خیلــــــــــــــــــــــی دوسش دارم

cafe kooh

احسان بشیر گنجی. پسر این نُقلا کجا بود؟ ما که ندیدیم

cafe kooh

اِ. اینکه سحره. از تعجب شاخ درآوردم. سحر تو اینجا چی کار میکنی؟ ( آخه هفته پیش که رفته بودیم قم پیش بچه ها. سحر هم بود. اولین بار اونجا دیدیمش )

cafe kooh

یوسف گل. چقدر لهجه شیرنتو دوس دارم مرد غارهای سخت

cafe kooh

آقای شمس خو. اگه اشتباه نکنم

cafe kooh

الهام که آخر از همه رسید و عین آدم برفی شده بود تو این برف

cafe kooh

و امیر حسین که هر جوری بود خودشو رسوند. ولی دیگه کافه تعطیل شده بود

cafe kooh

به رسم کافه قبل بچه ها خودشون و وبلگشونو معرفی کردن. اول از همه آقافرشید با حیا.ولی اینبار نه به رسم قبل، سنت شکنی شد و از سمت چپ شروع شد. هر کسی یه چیزی گفت. یکی گفت سعی کنیم پارسی رو صحیح بنویسیم. یکی دیگه گفت توهین و تهدید نکنیم همو. اون یکی دوس داش کافه یه سرو صاحابی پیدا کنه. یکی گفت آقا جمع شدیم فقط همو ببینیم تورو خدا تشکیلاتیش نکنین و از این حرفا. خلاصه هر کی هر چی دل تنگش میخواست گفت و نه کسی ناراحت شد و نه کسی توهین کرد و نه تهدید. به این میگن یه کافه حسابی ....

بازار عکاسی داغ شد و همه عکس یادگاری گرفتیم.

اینم عکس کافه قبلیِ که تو  دست فرشته است

cafe kooh

cafe kooh

و باز هم نذاشتم یه عکس مردونه بگیرن

cafe kooh

cafe kooh

تو راه برگشت فقط مواظب بودیم نخوریم زمین چون برف زیاد بود.

و اینهم آخرین عکس دومین کافه کوه. میدون مجسمه. من و ماهزاده هم گلهایی هستیم که از تو این گلدونه تو این هوای سرد سبز شدیم

cafe kooh

در نهایت هم اینو فهمیدم که اونقدر فضای کافه گرمه که هیچ برفی و سرمایی نمیتونه باعث بشه بچه ها کافه نیان

آقای صدقی، عمو رامیار، آیاز، داوود مدقن ( که فکر کردی هوا بدِ و نیامدی)، سِد م مِد، مهشید، و دوباره آقای عزیزالهی، حسین رضایی جای همتون خالی بود.

ای کاش دفعه بعد همه بیایم...

آقا، دفعه بعد کافه کِیه؟؟؟؟
موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم
[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 11:6 ] [ آرزو احمدزاده ]
خلیج پارس و مردمونش ...

persian gulf

خوب دوستان، نگران نشید. کلیه هام سر جاشه

القصه ...

سه شنبه 90.11.4

7 صبح برپا بود. مسئولین صبحانه رضا اینا بودن. صبحانه رو خوردیم و راه افتادیم. قبل از خداحافظی محمد شریف یه شعر برامون خوند :

زمستان آمد و سرماي جاخَشَ دواي درد سرما ني آتش
دواي درد سرما سه چيز است بالشت و متّكا و يار دلخش

چقدر این مرد نازنینه. به خدا.

persian gulf

persian gulf

وسایل رو جمع کردیم و یه عکس یادگاری و راه افتادیم به سمت بندر چارک.

persian gulf

باید 8:30 راه می افتادیم که 9 راه افتادیم و سرپرست دعوامون کرد. بندر چارک و گلشن و رستاق و حمیران و رسیدیم بوچیر.آقای دربان اینجا به ما ملحق شد که مسیر رو باهامون بیاد. البته این رو هم بگم که مشکل اصلی اینه که کلیپس هنوز پیدا نشده و نمیدونیم جریمه اش چنده ؟؟!!! به خدا !!!!! خروجی سد بوچیر رو رفتیم. آقای زارعی و کنگی و یه تعداد دیگه از دوستاشون منتظر ما بودن. اِ ، چه خوب. احمد هم اومده، آخه می گفت نمیام. خوشحال شدیم. آقای زارعی گفت که یه قسمتی از مسیر رو نمیشه با مینی بوس رفت و باید وایسیم سایپا بیاد.

سایپا ؟؟؟

ادامه مطلب و بخون تا بفهمی سایپا بیاد یعنی چی ...


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 21:46 ] [ آرزو احمدزاده ]

دوباره خلیج نیلگون همیشه پارس

persian gulf

یکشنبه 90.11.2

صبح نذری داشتیم. شله زرد. امسال زودتر دست به کار شدیم ( البته بیشتر مامان و بابام، ما تقریبا خواب موندیم ). ساعت 10 نذری رو پخش کردیم ، کوله ها رو که شب قبل آماده کرده بودیم گذاشتیم تو ماشین و رفتیم دنبال فریبا اینا. گشنه ام بود حسابی. شانس آوردم فریبا اینا سر ناهار بودن و با یه تعارف کوچیک پریدم سر سفره. عجب والک پلویی بود. عمو سعید همش نگران بود که نکنه دیر برسیم. سر راه رفتیم میدون انقلاب با آقای صدقی معامله پایاپای کردیم. شله زرد دادیم آش گرفتیم. سر ساعت رسیدیم ایستگاه راه آهن. همه بچه ها اومده بودن. مهدی بابالیان هم اومده بود، هرچند که تو این سفر همراهمون نبود ولی یادش همیشه باهامون بود. هم مهدی، هم امیر محمدی.بچه ها هر لحظه به یادتون بودیم. بلیطا نصف بیشترش به اسم نبود. اول مسئول گِیت می خواست کارت ملی ها رو با بلیطها تطبیق بده، فریبرز چند تا بلیط رو که مطابق بود نشون داد و بقیه رو گفت زیادین بیاید برید تو. بالاخره سوار شدیم.برا تو قطار شله زرد آورده بودیم، هنوز قطار راه نیفتاده همشو خوردیم. نمی دونم چرا انگاری از قحطی اومده بودیم. تازه نوبت آلبالو خشکه ای شد که از کوپه مونا اینا غارت کردیم. آش رو هم شروع کردیم به خوردن. قابل ذکر است که قاشقها رو بصورت خیلی بهداشتی استریلیزه کردم برا خوردن آش. خوب آش رو هم که خوردیم، حالا چی کار کنیم؟؟؟ آها، نشسته بودیم داشتیم خاطره تعریف میکردیم که یهو یه حاج خانمی با عصبانیت اومد گفت : " شما تا حالا گطار سوار شدین؟ نه! می خوام بدونم تا حالا قگار سوار شدین؟؟" من دقیقا متوجه نشدم یعنی اون موقع ما سوار هواپیما بودیم یا کشتی؟!! در هر صورت منظورش این بود که چرا اینقدر خاطره تعریف میکنین. واقعا تاسف خوردم که چرا بعضیا تحمل شادی دیگران رو ندارن، یا خودشون بلد نیستن چه جوری شادی کنن یا واقعا اینقدر اسیر غصه شدن که شادی رو گناه کبیره می دونن. خلاصه که این گطار سوار شدین سوژه ای شد بین دوستان. ولی چون اصولا ما آدمهای خاطره بازی هستیم  باز هم نشستیم به خاطره تعریف کردن.

حالا بشنو از خاطره ها ... تو ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 15:10 ] [ آرزو احمدزاده ]
بخدا پاتایا خیلی جای خوبیه. میگید نه... نگاه کنید

thailand

شنبه ۹۰.۸.۱۵

دیشب از این دکه توریستیه که سر خیابونمون بود یه تور خریدیم واسه بازار شناور یا به قولی floating market . صبح سر ساعت ماشین اومد دم در هتل دنبالمون و رفتیم . عجب جای باحالی بود. یه رودخونه است که اینور و اونورش بازاره و یه سری قایق هم هست که جنس میفروشن. خوراکی و از این چیزا. هم با قایق چرخ زدیم هم رفتیم تو بازارش. یه قاب عکس هم می خواستیم که بعضیا ابتیاع نفرمودن.

thailand

thailand

ماجرای این آقاهه که خودشو شکل دزدان دریایی کارائیب کرده هم جالبناکه. انگشتاشو خیس میکرد می کشید به لبه اون استکانا آهنگ می نواخت. جل الخالق ...

thailand

اینم یه مدل بوکسه دیگه .. انقد همو میزنن تا یکی بیفته تو آب

 thailand

و اما بعد...

خوب برو تو ادامه مطلب تا ببینی بعدش چی شد ... هنوز که داری نیگا میکنی ... کلیک کن ادامه مطلب و دیگه .......


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم
ادامه مطلب
[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 23:43 ] [ آرزو احمدزاده ]

کافه کوه٬ کافه طبیعت٬ کافه مهربونی ٬ شایدم کافه عشق

kafe kooh

آخرین پنجشنبه دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود

با برو بچه های کوهنویس یه جایی که مهربونی توش موج میزد جمع شدیم دور هم

یه کافه تو سربند. جایی که واسه هر کوهنوردی یه خاطره داره.

کافه کوه ....

شاید بهتر باشه کوتاه بگم.چون دوستان تا الان خیلی مفصل و قشنگ از کافه گفتن.

آها راستی... بعلت مراسم سوگواری اینهفته سریال تایلند ما پخش نمیشه ولی منتظر قسمت آخرش باشید. شنبه دیگه ...

عمو رامیار و آیاز چهارشنبه شب اومدن پیشمون. عمو که خوب عمومه دیگه ولی چقدر دوست داشتنی بود این آیاز با اون ته لهجه شیرین آذریش و چقدر زود اخت شدیم با هم. پنجشنبه هم با آقای صدقی و ژینا و مهشید و احسان رفتیم تا هتل اوسون و بعدش رفتیم کافه محمد تهرانی. بعضا دیده میشه که نفر یا کفشای پلو خوری میاد کوه. ما زودتر رسیدیم و منتظر بچه ها شدیم. یکی یکی اومدن.فرشید داودی و لیلی رهنما. بعدش هم آقای ستوده و امیرحسین و حسین رضایی. آقای ثابتیان مهربون و دوست داشتنی که بسیار دوسش دارم. فرامرز نصیری هم اومد. هیچوقت لبخندش رو فراموش نمیکنم. البته ما که روی ماهشون رو ندیدیم شاید که تو کافه بعدی ببینیم.الهام و پریسا رو بار اول بود میدیدمشون. فرشته عزیز و پسر گلش زحمت کیک کافه رو کشیدن.خودمون و معرفی کردیم. امیرحسین یه شعر از خودش در کرد که آخرش نفهمیدم قافیه اش تنگ اومد یا خودش لنگ اومد یا یه چیزی تو همین مایه ها.یه فضای صمیمی بدون دود. چقدر دلم میخواست عزیزالهی و سد م مد و امین غفارزاده و فواد و الهه و سونیا و داود و خیلیهای دیگه هم بودن. حیف که نمیتونستن بیانو ولی بچه ها جون من یادتون نره ها٬ دفعه بعد حتما بیاید. دلم براتون خیلی تنگ شده

اینم آلبوم خاطرات کافه کوه :

شب آتلیه خونه ما.عمو رامیار

kafe kooh

آیاز دوست داشتنی که بعضا مشاهده میشه نصف شب از خواب میپره و از دیدین تابلوها تعجب میکنه

kafe kooh

کوچه پس کوچه های سربند. تو راه هتل اوسون

kafe kooh

چقدر این پدر و دختر رو دوسشون دارم من( آقای صدقی و ژینا)

kafe kooh

یادم میاد که عمو اینجا دیگه ۱۰ دقیقه رو داشت معکوس میشمرد

kafe kooh

آخ گشنم شد ......

kafe kooh

اینم کیک کافه

kafe kooh

من و مهشید و پریسا

kafe kooh

آقای ستوده . واقعا این مرد ستودنی ست

kafe kooh

امیر حسین نازنین از اهالی چوچه شگایگ

kafe kooh

فرشید داودی مهربون که زبان طنزش رو بینهایت دوست میدارم

kafe kooh

فرشته مهربون.همین کافیه واسه توصیفش

kafe kooh

بی معرفتا داشتن عکس مردونه میگرفتن آخه... عکسشون و خراب کردم

kafe kooh

 و این بود کافه کوه. به امید دیدار در کافه کوه بعدی

دلم واسه همه تنگ شده از همین الان ....

 


موضوعات مرتبط: اینور و اونور دنیا چه خبر؟، تازگیا این جاها رفتیم
[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 0:2 ] [ آرزو احمدزاده ]
خداحافظ بانکوک

ما الان مسافرتیم. اما سر قولم وایسادم و سریال رو سر موقعش واسه طرفداراش آپ کردم

thailand

پنجشنبه ۹۰.۸.۱۳

امروز روز آخریه که بانکوک هستیم و امروز رو گذاشتیم فقط واسه خرید. رفتیم بازار پتونم. یه مرکز خرید هم روبروی پتونم هست بنام پلاتونیوم. این تایلندیا خیلی باحالن. میگی پتونم میبرنت جلو پلاتونیوم پیاده ات میکنن. میگی پلاتونیوم سر از پتونم در میاری. خلاصه دردسرتون ندم. کلا امروز فقط خرید کردیم. چند نکته در مورد خرید بگم خدمت دوستان. یکی اینکه تا میتونید چونه بزنید٬ خیلی جواب میده. ما همراهمون یه Mr. Discount ( مهدی )داشتیم. یهو قیمت و نصف میکرد ولی خوب همون نصف قیمت هم آخر سر میخرید. یکی دیگه اینکه سعی کنید از هر چی سه تا بخرید. قیمت سه تاش کمتره. و دیگه اینکه چونه یادتون نره. خوب این از امروز. ظهر یه سر برگشتیم هتل که بارا رو بذاریم و دوباره بریم. این راننده تاکسیه اسمش انوشه بود هی گیر داده بود فردا ببرمتون فلوتینگ مارکت. مهدی هم برا اینکه سر به سرش بذاره دل به دلش داده بود و هی می گفت یس. آقا این انوشه هم گیر سه پیچ که شمارتو بده من فردا ببرمتون. مهدی اول خواست یه شماره الکی بده. بعد گفتیم نکنه لو بره. شماره خودمونو دادیم. همون موقع زنگ زد ببینه درسته یا نه. عجب موذی بود. خوب شد سوتی ندادیم. ولی فردا کچلمون کرد. از ۷ صبح هی زنگ زد بهمون ....

شب تو هتل چمدونا رو بستیم و منتظر فردا شدیم تا با بانکوک خداحافظی کنیم.

جمعه ۹۰.۸.۱۴

thailand

حالا برید تو ادامه مطلب ببینید اینقد هی میگن پاتایا پاتایا٬ چه خبره اونجا ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم
ادامه مطلب
[ شنبه 24 دی1390 ] [ 17:0 ] [ آرزو احمدزاده ]
و اما بعد .....

یه روز فول آپشن

thailand

چهارشنبه ۹۰.۸.۱۲

بعد از صبحانه و این حرفها رفتیم برای دیدن آکواریوم به نام اوشن ورلد که تو طبقه زیرین یه مرکز خرید بزرگه. وقتی رسیدیم هنوز در مرکز خرید رو باز نکرده بودن. وای که چقدر اینا منظبتن.نوشته بود ساعت ۱۰ باز میشه. ملت پشت در وایساده بودن. نگهبانه هم هی ساعت و نگاه میکرد. همچین که عقربه ثانیه شمار اومد رو ۱۲ و ساعت راس ۱۰ شد در و باز کرد. رفتیم بلیط رو گرفتیم. یه بلیط فول گرفتیم که پاپ کرن و پپسی هم باهاش بود. خیلی جای دیدنی بود. خیلی. قایق سواری روی آب که ماهی های بزرگ و براحتی میدیدی. رقص دسته جمعی ماهیا همراه با موسیقی. غذا دادن به سفره ماهی و پنگوئنها. آخر سر هم که سینما ۴ بعدی که خیلی خوب بود. دست آخر سه تا سوغاتی مگنتی هم دادن بهمون.

 thailand

thailand

thailand

قشنگتراش تو ادامه مطلبه... حتما کلیک کن ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم
ادامه مطلب
[ شنبه 17 دی1390 ] [ 19:55 ] [ آرزو احمدزاده ]

تایلند، سرزمین بودا

thailand

سه شنبه 90.8.11

خوب. بالاخره سفر ما شروع شد. امیدوارم که بهمون خوش بگذره. برخلاف تصورمون واقعا هیچ خبری نبود. البته که شهر تو آماده باش بود ولی در کل خبر خاصی نبود. دیروز تور لیدرمون که یه آقایی به نام مهرداد بود اومد هتلمون و یک سری تور بهمون معرفی کرد و از اونجایی که مهدی تقریبا زیر و زبر اینترنت رو در آورده بود اجبارا فقط به حرفای آقا مهرداد گوش کردیم.

امروز تصمیم گرفتیم بریم گراند پلاس (Grand Palace ) که کاخ پادشاهیِ. حکومت تایلند پادشاهی هست و الان هم فکر کنم رامای چهارم پادشاه هست. اینجا یه وسیله های نقلیه باحالی دارن به نام توک توک. همون موتور سه چرخه خودمونه ولی جالبه. یه توک توک گرفتیم و رفتیم بسمت کاخ پادشاهی.

 thailand

برای ورود به کاخ باید لباس بلند داشته باشید. که البته خودتون رو نمی خواد اذیت کنین چون اونور خیابون یه مغازه هست که میتونین ازش لباس تایلندی که خیلی هم گل منگولیِ بخرین. جلوی در ورودی مکان استراحت سربازاست . یکیشون هم بی حرکت عین مجسمه وایساده. همچین حال میده فلفل بگیری زیر دماغش . دم در یه آقای جالبی قرار شد با ما بیاد و کاخ رو برامون توضیح بده. اولش وارد یه مجموعه شدیم که پر معبد بود.بر طبق فرمایشات همون آقا جالبه معبد نگهبان داره. یه دراگون یا همون اژدها . که رنگش هم سبزه.

thailand

حالا برید تو ادامه مطلب تا ببینید تو معبد و کاخ چه خبره ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم
ادامه مطلب
[ شنبه 10 دی1390 ] [ 16:19 ] [ آرزو احمدزاده ]
تایلند٬ سرزمین بودا

بالاخره سریال تایلند ما شروع شد. هر هفته ٬ شنبه ها ٬ از همین وبلاگ

thailand

راستش برای شروع کردن این سفرنامه سریالی باید یه کم برگردم به عقب. مثلا بیستم مهر.

ساعت ۲۰:۳۰ ٬ اخبار : " با ادامه بارش باران در تایلند سیل مناطق شمالی این کشور را فرا گرفت. مسولین در حال تلاش جهت مهار آن میباشند " . این و شنیدیم و با لبخند فرداش رفتم آژانس تورتایلند خریدم. اخبار هم هر روز وضیعت تایلند رو بحرانی تر اعلام میکرد و ما هم حرص می خوردیم. البته هی اینترنت رو چک میکردیم و از وضعیت خبردار میشدیم. تا اونجاییکه مطلع بودیم سیل تو شمال تایلند بود و تو بانکوک هیچ خبری نبود.اما نمیدونم این چیزایی که تو تلویزیون نشون میداد چی بود پس .... خلاصه. وضعیت دیگه کم کم بحرانی بود که ما رفتیم تبریز. اونجا که بودیم سه چهار نفر از دوستامون زنگ زدن که سیل بانکوک و ورداشته و فرودگاه تعطیل شده و همه ایرلاینهای اروپایی پروازاشون به بانکوک رو کنسل کردن و از این چیزا. دیدیم دیگه نه ... مثل اینکه وضعیت واقعا خطریه. دیگه بیخیال تایلند شدیم و هزینه ای هم که داده بودیم پرید دیگه . تورمون نهم آبان بود و ما هشتم رفتیم گمرک . حالا بگو گمرک چرا؟ رفتیم ماشین رو کاپوتاژ کنیم که تو همون تاریخ با چند تا از دوستامون که داشتن میرفتن گرجستان بریم. ماشین کاپوتاژ شد.رفتیم نمره بین المللی هم گرفتیم. جاتون خالی رفتیم طباخی یه کله پاچه هم خوردیم. یک میلیون ششصدمون که پریده بود٬ جهنم و ضرر٬ یه کله پاچه هم روش. تهران کار داشتم. کارمو انجام دادم و برگشتم کرج. تو همون زمانی که من تهران بودم مهدی تو ٬ استغفراله٬ فیس بوک با چند نفر ایرانی تو بانکوک چت کرده بود و حتی یکیشون زنگ زده بود اون هتلی که ما قرار بوده بریم وضعیت اونجا رو پرسیده بود و همه متفق القول گفته بودن: آقا هیچ خبری نیست. امن و امانه. پاشید بیاید.

دوشنبه ۹۰.۸.۹

یه چند تا کار داشتم تا ظهر سرگرم اونا بودم...ظهر رفتم تهران آژانس که مدارک رو بگیرم... ساعت ۴:۳۰ امتحان داشتم... ساعت ۵ بود من هنوز تو آژانس نشسته بودم منتظر مدارک... ساعت ۵:۳۰ رسیدم به موسسه و امتحان دادم... دیگه سر کلاس نرفتم... با بچه ها یواشکی خداحافظی کردم و برگشتم کرج ... پرواز ساعت ۱ شب بود و تقریبا ۱۰ باید از خونه راه می افتادیم... هنوز دلار هم نگرفته بودیم و باید فرودگاه میگرفتیم ... ساعت ۷ بود و من هنوز نرسیده بودم کرج... ۸ و نمیدونم چقدر رسیدم خونه ... تازه چمدون بستم .... دیگه خدا میدونه چی ورداشتم و چی ور نداشتم...

ساعت ۱۱ فرودگاه امام بودیم... تو صف دلار ... از شانس ما همین امروز ۱۰۰ تومن رفت رو قیمت دلار.تو روحمون با این شانسمون . بالاخره سوار هواپیما شدیم. هنوزم باورم نمیشه داریم میریم . یعنی واقعا داریم میریم. نکنه برسیم بانکوک بجای پیاده شدن شیرجه بزنیم تو آب؟؟؟ خیلی خسته بودم. و تقریبا بیشتر مسیر رو خواب بودم.

thailand

یه نکته ای که توجه منو خیلی به خودش جلب کرد و برام خیلی جای تعجب بود این بود که تو این هواپیما که نمیدونم چند صد تا آدم جا میشه٬ چرا همش چهل پنجاه تا خانم بودن ؟؟؟!!!!!!

سه شنبه ۹۰.۸.۱۰

thailand

رسیدیم بانکوک. واقعا هیچ خبری نبود. البته تو شهر مغازه ها جلو درشون کیسه شن گذاشته بودن. یعنی در واقع یه جورایی تو حالت آماده باش بودن. رفتیم هتل. یه استراحت کوتاه و زدیم بیرون.یه چرخی زدیم و ...

این کلاه رو هم همین امشب خریدیم

thailand

بقیه ماجرا تو قسمتهای بعدی


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم
[ شنبه 3 دی1390 ] [ 17:5 ] [ آرزو احمدزاده ]
شاهزاده کج گردن

azad kooh

پنج شنبه ۹۰.۰۴.۱۶

نزدیکای ظهر رفتم کرج دنبال بچه ها. اول مهدی و بعد محمد و علی و پرویز. از جاده شمشک رفتیم دیزین. محل حادثه بهمن دیزین وایسادیم و پرویز شرح حادثه رو گفت. اشک تو چشام جمع شده بود. از صبح حال مساعدی نداشتم. و با این چیزایی هم که شنیدم بدتر شدم. بی وجدانا نیامدن کرج. ما دور سر خودمون چرخیدیم تا آخر سر دوباره اومدیم جاده چالوس. پل زنگوله و به سمت جاده یوش و روستای کلاک. کوله ها رو بستن و راهی شدن. نگفتم کوله ها رو بستیم و راهی شدیم. چون حالم اصلا مساعد نبود و من برگشتم کرج. و شب رو در منزل سپری کردم.

جمعه ۹۰.۰۴.۱۷

ساعت ۱۱ از کرج راه افتادم که به بسته شدن جاده نخورم . البته ترافیک سنگینی بود. طرفای ساعت ۴ رسیدم روستای کلاک. بچه ها ساعت ۵ گذشته بود که رسیدن. یه چیزی خوردن و برگشتیم. چون خودم تو برنامه نبودم شرح زیادی نمی تونم بدم. بهتره از تصاویر لذت ببرین....

azad kooh

azad kooh

azad kooh

azad kooh

بقیه عکسها هم تو ادامه مطلبه ... کلیک کن دیگه ......


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، کوهنوردی، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 20:35 ] [ آرزو احمدزاده ]
ما الان دقیقا تایلندیم بچه ها !!!!!!
موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم
[ سه شنبه 10 آبان1390 ] [ 19:50 ] [ آرزو احمدزاده ]
دره شمخال

shamkhal

چهارشنبه ۹۰.۴.۱

عصر بلیط اتوبوس داشتیم واسه قوچان.من و مهدی از کرج سوار شدیم و بقیه تهران. حالا این بقیه شامل کیا میشه؟ میشه علی و داداشش محمد و زهره٬ داداش اسماعیلم و محمد بابا شاهیم. بذارید نگم که چه جوری خوابیدیم تا خود قوچان. خودتون می دونین دیگه چه جوری.

پنجشنبه ۹۰.۴.۲

shamkhal

صبح ساعت نزدیکای ۶ بود رسیدیم قوچان. آقای مظفری اومد دنبالمون. حالا آقای مظفری کیه ؟داستان داره

داستانش کجاست؟ تو ادامه مطلب ... کلیک کن دیگه ....


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 4 آبان1390 ] [ 12:4 ] [ آرزو احمدزاده ]
سلام ایران

kordestan

چهارشنبه ۹۰.۳.۱۱

این اولین سفریه که با الی ( L90 ) داریم میریم.با محمد و پیام و علی٬ مترو وردآورد قرار داشتیم.طبق معمول علی دیر آمد.البته رفتیم مترو صادقیه و باز هم نیم ساعت دیر آمد.پس یه جریمه خوب واسش در نظر گرفتیم. از اتوبان ساوه رفتیم به سمت همدان. همدان هم رفتیم رستوران نعل اشکنه که اول مسیر گنج نامه بود و جای دوستان خالی جوجه و کباب و و از همه مهمتر یه چلو گردن مشتی زدیم به بدن.از همدان به سمت کرمانشاه و از اونجا هم به سمت اسلام آباد غرب رفتیم. شب ۱۲ گذشته بود یه شیرینی فروشی باز بود شیرین و بستنی و آب گرفتیم و البته به قصد خرید آب رفته بودن بچه ها که آب رو جا گذاشتن ....

پنجشنبه ۹۰.۳.۱۲

kordestan

تو روح بعضی ها که ساعت ۵ صبح بیدار باش زدن. به سمت سر پل ذهاب رفتیم. تو مسیر یه بنای تاریخی بود به نام طاق گرا. این بناها خودشون بزرگترین یادگارین نمیدونم چرا روشون یادگاری مینویسن؟ واقعا چرا؟

kordestan

kordestan

خیلی طولانیه بقیه اش رو تو ادامه مطلب بخون ...


موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 شهریور1390 ] [ 10:21 ] [ آرزو احمدزاده ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من و همسـرم قصـد داریم
سفرنامه هایمان را با شما
ورق بزنیم
امکانات وب
ايران رمان