شروع سفرهای ما 3 نفر

 

جمعه 93.3.23

دریاچه شورمست

صبح یهو زد به سرم برم کله پاچه بگیرم. 5 صبح شال و کلاه کردم و رفتم کله پزی یه کله پاچه مشتی گرفتم. اومدم هر چی مهدی رو صدا زدم که پاشو کله پاچه گرفتم بیدار نشد که نشد. آخر سر هم یه غری زد و گفت اصلن نمیخورم. منم نشستم یه دل سیر کله پاچه خوردم. جای همه تون خالی. مهدی ساعت 9 بیدار شد دید کله پاچه داریم. هی میگه کی نذری کله پاچه آورده؟ میگم بابا من ساعت 5 رفتم خریدم. میگه دروغ میگی. میگم اومدم صدات کردم بیدار نشدی. میگه دیگه رسمن داری دروغ میگی تو اصلن منو صدا نکردی. به جان خودم هنوز هم باور نمیکنه که  اونروز من رفتم کله پاچه رو گرفتم با نون سنگکک. خلاصه از کفش رفت که داغ داغ بخوره دیگه. خودش مقصره.

القصه. ساعت 11 تصمیم گرفتیم بریم شورمست. رفتیم دنبال احمد و رفتیم دریاچه شورمست. آخرین باری که اومدم شورمست سال 85 بود.تقریبن 6 ماه قبل از ازدواجمون.خیلی تغییر کرده اینجا. دیگه مثل اونموقع بکر نیست.

باز که یادت رفت رو ادامه مطلب کلیک کنی ... مگه نمیخوای بقیه عکسا رو ببینی؟؟؟ کلیک کن دیگه....

بازگشت مارکوپولوها ( اولین سفر 3 نفره ما )

 اولین سفر سه نفره ما ، ماکو  

دوستای گلم سلام.ببخشید که خیلی با تاخیر دست به قلم شدم ولی دیگه مگه شاهکار میزاره بیام اینجا چیزی بنویسم. آها راستی یادم رفت بگم اسم پسر ما، شاهکار هست، شاهکار ساقی. از وقتی اومده کلن زندگی مون خیلی تغییر کرده.البته قشنگتر از قبل شده. ولی همه تلاشمون رو میکنیم که از طبیعت دور نشیم. برای همین اولین سفرمون رو چهل و چهار روزگیه شاهکار رفتیم. 

سه شنبه 93.2.13 

صبح ساعت 5 راه افتادیم.شاهکار بیدار بود. همیشه همین موقع بیداره و مشغول شیر خوردن. قزوین وایسادیم صبحانه بخوریم و شاهکار رو عوضش کنم. با اجازتون یه حالی به ماشین باباش داد با فشفشه ای که زد. نزدیک زنجان هم یه استراحت کوچیکی کردیم و رفتیم تا تبریز. سنا و عبداله تبریز بهمون رسیدن.رفتیم رستوران نهار خوردیم. هنوز کلی راه داشتیم تا ماکو.خدارو شکر شاهکار خیلی اذیت نداره تو ماشین. خوب میخوابه.قبل از خروجی قره ضیاءالدین یه کافه وایسادیم چایی بخوریم. هر چی به عبداله چراغ داد مهدی که وایسه فکر کرد داریم شوخی میکنیم. اونا رفتن ما هم رفتیم چایی خوردیم. کافه مخصوص راننده تریلی های ترکیه بود. حمام هم داشت. اینش خوب بود که پول چایی نگرفت ازمون.قره ضیاء الدین یه کم خرید کردیم و رفتیم به سمت دنه بلاغ که روستای جمشید بود. شهرام و امیر و فدوی از صبح اونجا بودن. بالاخره رسیدیم روستا و ... بچه ها با نیسان رفته بودن گردش و تو گل گیر کرده بودن.ولی تقریبن همزمان با ما اونا هم رسیدن. رفتیم تو و دور هم کلی چایی خوردیم و کلی جای N1  رو خالی کردیم.هوا خیلی سرد بود. با اینکه کلی لباس تن شاهکار کرده بودم ولی بازم سرد بود. تا صبح بغلش کردم که گرم باشه.صبح بالاخره فرارسید و من خوشحال شدم.   

ادامه مطلب رو بخون تا ببینی کجاها رفتیم.

نوروز بی سفر، اما در انتظاری شیرین

عیدتون مبارک

اولین نوروز دونفره مون سال 1387 بود.اولین سفر نوروزیمون هم همون سال بود. یعنی هر سال یه سینِ سفره هفت سینمون سفر بود.

اما امسال .... منتظریم ... یه انتظار شیرین

با پایان سال 92 سفرهای دو نفره ما هم داره تموم میشه. دیگه باید سه نفره بریم سفر

مطمئنم سه نفره اش بیشتر از دو نفره اش میچسبه.

نوروز همه تون مبارک

دلتون شاد و لبتون خندون

سرتون سلامت و سالتون پر عشق

نهمین صعود قلم

رای گیری شروع شده و ماهم باید رای بدیم

ما گهر رو میپسندیم

ولی با عرض شرمندگی نمیتونیم تو برنامه حضور داشته باشیم ولی دلمون با شماست

جای مارو حتمن خالی کنین

کوهستان دیگر نشاط ندارد ...

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها          چه خطرها کرده ایم

حاج عمو پرویز

الان چه وقت رفتن بود آخه؟؟؟

کافه کوهی که تو نباشی کافه کوه نیست

کاش بودی

کاش میموندی

الان اصلن وقتش نبود

مرد کوه بودی و تو کوه هم رفتی

هر جا هستی همیشه همین لبخند رو داشته باش

باشه؟؟؟؟

بهترین بابای دنیا

پشت گرمی منی، پدر ...

پشتم به تو گرم است. نمی‏دانم اگر تو نبودی، زبانم چطور می‏چرخید، صدایت نزنم!
راستش را بخواهی، گاهی، حتی وقتی با تو کاری ندارم، برای دل خودم صدایت می‏زنم؛ بابا!
آن‏قدر با دست‏هایت انس گرفته‏ام که گاهی دلم لک می‏زند، دستانم را بگیری.
هر بار دستانم را می‏گیری، خیالم راحت می‏شود؛ می‏دانم که هوایم را داری و من میان ازدحام غریبی، گم نمی‏شوم و تو هیچ وقت دستم را رها نمی‏کنی... .

زیاد بهمون خُرده نگیرید اگه کم مطلب مینویسیم ...

آخه من دارم ... پدر میشم 

 

دوچرخه سواری.از هراز تا فیروزکوه

عید قربان

چند هفته ای بود که میرفتیم چیتگر و چندین دوری تو پیست رکاب میزدیم. مجید یه برنامه دوچرخه سواری داشت که حدفاصل بین جاده هراز و فیروزکوه بود.مهدی گفت کلن ۳۰ کیلومتره که ۱۵ تای اولش سربالاییِ و بقیه اش سرپایینیِ. با حسین هماهنگ کردیم که اونم بیاد.صبح رفتیم میدون صادقیه سر قرار.مریم و مجید رو بعد از مدتها میدیدم که خیلی هم از دیدنشون خوشحال شدم.اما اونا قرار نبود با ما رکاب بزنن. قرار بود یه تعدادی برن تو روستا و بعد با مینی بوس بیان به ما برسن. رسیدیم به خروجی روستای لاسم و دوچرخه ها رو آوردن پایین . یه صبحانه ای خوردیم و ۲ دفعه همون اول مسیر هنوز راه نیفتاده حسین پنچری گرفت و راه افتادیم. خدا بخواد از همون رکاب اول سربالایی بود. به اولین روستا که رسیدیم یه میز بود و یه پسر مهربون و شربت خنک، که بیش از حد بهمون چسبید

رکاب یکی از بچه ها شکست . دو نفر وایسادن تا ببینن میشه رکابُ درست کرد و ما جلوتر کنار یه چشمه یه استراحتی کردیم.

بچه ها اومدن و رکاب درست نشد ما بدون دوستمون به مسیر ادامه دادیم. هنوز داریم سربالایی میریم.مسیر قشنگیه و هوا هم خوبه

بالاخره رسیدیم روستای لاسم جهت صرف نهار. وحید رفت دنبال ماست محلی و ما هم نهارهامونو در آوردیم. همه متفق القول و بدون هماهنگی سیب زمینی و تخم مرغ آورده بودیم.

به گفته لیلا از اینجا به بعد دیگه سرپایینی شروع میشه. خدمتتون عارضم که مسیر تقریبن ۷۰ کیلومتره و ۳۰ تاش سربالاییِ.بله. اما سرپایینش واقعن سرپایینی بود.

رسیدیم سر جاده و بچه ها با مینی بوس هنوز به ما نرسیده بودن.مینی بوس هم تقریبن نیم ساعت بعد از ما رسید .این برنامه هم تموم شد. اولین تجربه دوچرخه سواری ۷۰ کیلومتری. واقعن لذت بخش بود

 

گزارش تصویری دریاچه الندان

اینهم از تصاویر دریاچه الندان که پنجشنبه و جمعه ۲۸ و ۲۹. ۶. ۹۲ اونجا بودیم

 

 

هشتمین صعود قلم و نهار ما : استامبولی پلو

همونطور که قول داده بودم نهار استامبولی پلو داشتیم

ینی واقعن باید گزارش بنویسم؟ آخه صعود قلم که دیگه گزارش نداره ... ولی خُب بی هیچی هم که نمیشه ... مینویسم یه چیزایی

چهارشنبه ۹۲.۶.۱۳

صبح ما رفتیم سر کار و حامد بختیاری از خرم آباد ( معروف به حامد لره ) با خانومش اومدن خونه ما و ظهر هم  رفتیم خونه و دور هم یه ماکارونی ای خوردیم و راه افتادیم به سمت سه راه افسریه که علی رو هم برداریم. علی گفت نهار نخوردم که من مچش رو گرفتم و درست زدم تو هدف. دلمه برگ مو خورده بود و من هم درست به دلمه برگ مو اشاره کردم. دیگه داشتیم از گشنگی پس می افتادیم که نزدیکای دامغان یه جا وایسادیم  و چای و هندونه و پسته خوردیم. بسمت شاهرود حرکت کردیم و جاده بسطام و آزادشهر و ... چه جاده خرابی هم داره این آزاد شهر. طرفای ۹ بود که رسیدیم سالن غذاخوری دانشگاه آزاد گنبد و منتظر دوستای دیگه شدیم تا بیان.

دیدن دوستای مجازی قدیمی لذت خاصی داره. شام رو دور هم خوردیم و رفتیم خوابگاه و ...( البته ما شب رفتیم خونه حسین خوابیدیم )

پنجشنبه ۹۲.۶.۱۴

صبح تا صبحانه رو خوردیم بچه ها رفته بودن گل رامیان رو ببین و ما تو روستای سیدکلاته بهشون پیوستیم.

از اینجا به بعد عکسها رو ببین دیگه :

کوچیکترین عضو صعود قلم و باباش

بچه های کاشمر و سوغاتی هاشون

احمد کولف دوست داشتنی ( سرپرست صعود به قلعه موران ) و علی شاه محمدی ( سرپرست هشتمین صعود قلم )

بقیه عکسها رو اگه میخوای ببینی رو ادامه مطلب کلیک کن لدفن

ادامه نوشته

دوباره شاه پیل کوه

سفری یک روزه به جنگلهای شاه پیل کوه

( با عرض پوزش تقویم قرمزه ام بغل دستم نیست نمیدونم کی رفتیم شاه پیل کوه )

چهارشنبه ساعت ۲ از سر کار اومدیم خونه و با عجله کوله بستیم و وسایل و برداشتیم و با عجله دویدیم سمت ماشین.

مهدی کوله برد و قرار شد من دوربین و کفشهام رو ببرم. موقع پوشیدن صندلهام ( همون دمپایی ) یاد سفر گنبد افتادم که مهدی کفشهام رو خونه علی شاه محمدی جا گذاشت و جنگل قلعه موران رو با همین صندلها رفتم.

علی با مترو اومد کرج و رفتیم ایستگاه فردیس دنبالش و امیر هم اومده بود میدون امام حسین و اتفاقن از فرصت استفاده کرد و تا ما برسیم یه زیرانداز برای زیر چادرش خرید.

بسمت چالوس راه افتادیم و کندوان یه توقفی داشتیم جهت صرف آش. جای همتون خالی آش رو خوردیم و براهمون ادامه دادیم. بعد از تونل تو پیچ و خمهای هراز چم یهو یه صحنه اومد جلو چشمم : بند صندلهام و بستم ... دوربین و برداشتم ... از پله ها دویدم به سمت پایین

من  ( رو به مهدی ) : کفشهام !!!!!!!

مهدی : کفشهات چی ؟

من : جا موند خونه ... نیاوردم

مهدی : خوبه یه کار بهت گفتم انجام بدی ها

من : اشکال نداره . با همین صندلهام میام ... تجربه شو دارم

خلاصه که گنبد قرار بود تکرار بشه. قبل از مرزن آباد خروجی روستای میچلار رو پیچیدیم و دو سه تا روستا رو رد کردیم و رسیدیم به آخرین روستا. رو سکوی مسجد چادر زدیم و یه شامی خوردیم و خوابیدیم.

پنجشنبه صبح زود ساعت ۵ بیدار شدیم و بچه ها کفشهاشون رو به پا کردن و مسیر جنگل رو در پیش گرفتیم و راه افتادیم

فقط یه مشکلی بود....

اگه میخواید بدونین مشکل چی بود ادامه مطلب رو حتمن بخونین ... یادتون نره ها ... حتمن بخونین

ادامه نوشته

باز برنامه سفر 180 درجه تغییر کرد

سفری ناگهانی به مهاباد

دوشنبه ۹۲.۳.۱۳

اول قرار بود بریم مازندران و بعدش هم گیلان و بعد هم بریم آذربایجان شرقی. اما تقریبن چند روزی مونده به سفر،برنامه تغییر کرد به سمت قوچان. تقریبن تا آخرین لحظات هم برنامه همین بود. ۲۴ ساعت تا سفر زمان داشتیم که قرار شد بریم مهاباد. ما اصولن به تغییرات کوچیک تو برنامه عادت داریم.مجید ساعت ۲ اومد خونه ما و نهار رو خوردیم و رفتیم ایستگاه مترو گلشهر دنبال علی و زهره.قرار بود بریم خونه آیاز دوباره ( قابل ذکره که هنوز نیومدن خونه ما ).زنجان که رسیدیم جی پی اسم رو راه انداختم و یه راست رفتیم در خونه شون و تلفن زدم  :

من : در و وا کن

آیاز : کجایین شما؟

من : پشت در

آیاز : بــــرو

من : باور کن ما پشت دریم.

باور نکرد و اومد بیرون تا باورش بشه. بعد از مدتها دیدن دو تا دوست خوب واقعن هیجان انگیزه.مجید از داستانهای این سریالهای تاریخی مذهبی برامون تعریف کرد و کلی خندیدیم. تا شام حاضر شد. شاید ۴ یا ۵ سالی میشد کوکو سبزی نخورده بودم ( دوس ندارم آخه ). ولی خُب خوردم دیگه.قرار بر این شد که آیاز ماشین یکی از دوستاش رو بگیره با هم بریم یه منطقه جالبی رو ببینیم. شب که هرچی زنگ زد طرف جواب نداد.

سه شنبه ۹۲.۳.۱۴

امروز صبح هم هر چی زنگ زد بازم جواب نداد. صبحانه رو کنار هم خوردیم و از آیاز و فاطمه خداحافظی کردیم و رفتیم بسمت جاده ماه نشان. روستای اندآباد بنزین زدیم و بسمت روستای حصار حرکت کردیم. بین حصار و قره بوته با لونه لک لکها مواجه شدیم و به مقدار زیادی عکاسی کردیم.

توی روستای حصار پرسوجو کردیم که دوغ محلی پیدا کنیم بخوریم.

مهدی : حاجی جان اینجا دوغ محلی پیدا میشه؟

پیرمرد نشسته روی سکوی مسجد: هان ؟؟ چی ؟؟؟ دوغ ؟ ( با اشاره دست به روبروی خودش که  یه سوپر بود ) اون شاید داشته باشه.

مهدی : اونکه سوپره. دوغ محلی ها. دوغ ...

پیرمرد : بیلیرم بابا،آب معدنی. اون داره

نشد که وایسیم یه عکسی باهاش بگیریم

و اما این پیر مرد نازنین که عکسش رو تونستیم بگیریم :

ادامه مطب رو کلیک کن تا مکالمه ما و این پیرمرد دوست داشتنی رو بخونی

ادامه نوشته

و باز هم نئور به سوباتان

سفر مجردی متأهلین

چهارشنبه ۹۲.۳.۱ 

ساعت ۹ شب ترمینال کرج قرار داشتیم که اتوبوسی که از تهران بچه ها باهاش میان،سوار شیم. .ساعت شد ۹:۳۰ نیومد، زنگ زدیم به بچه ها که کجایین. گفتن : دور میدون آزادی داره مسافر سوار میکنه. ساعت شد ۱۰ هنوز نیومدن.باز زنگ زدیم ببینیم کجان گفتن هنوز داره دور میدون آزادی میچرخه مسافر سوار میکنه. بالاخره ساعت ۱۱شب رسید کرج. تازه راننده دو قورت و نیمش هم باقی بود. برگشته میگه اعتراض کنین دیر میرسونمتون اردبیل ها. ولی ما از رو نرفتیم.اعتراضمونُ کردیم. یارو هم سر موقع رسید اردبیل.

پنجشنبه ۹۲.۳.۲

ساعت ۵ صبح رسیدیم اردبیل. تو خواب و بیداری از اتوبوس پیاده شدم و فقط یادمه مهدی منو کرد تو یه ماشین و گفت برید پای ذریاچه نئور. ۱۰ دقیقه ای گذشت تا تونستم موقعیت خودمو بفهمم. بالاخره رسیدیم پای دریاچه و منتظر بقیه بچه ها شدیم.همه رسیدن و از کنار سد رفتیم اونطرف دریاچه

مسیر جاده رو پیش گرفتیم و به گوسفند سرا که رسیدیم توقفی کردیم جهت صرف صبحانه رو سقف طویله

صبحانه خوردنمون رو تو ادامه مطلب ببینین ....

ادامه نوشته

تکه ای از بهشت - خلخال به اسالم

بهشت همینجاست

چهارشنبه ۹۲.۲.۲۵

خیلی پیشترها با علی شاه محمدی ، وبلاگ گامی نزدیکتر به خدا ، هماهنگ کرده بودیم که ما بعنوان راهنما با بچه های گنبد مسیر خلخال به اسالم رو بریم. و حالا الان موقعش بود.

با تاکسی رفتیم میدون آزادی و ترمینال غرب بلیط گرفتیم برای خلخال. علی ( همراه همیشگی سفرهامون ) هم سر موقع اومد و سوار ماشین شدیم و من به نوبه خودم تا خودِ خلخال خوابیدم.

پنجشنبه ۹۲.۲.۲۶

حدود ساعت ۵ صبح بود که رسیدیم خلخال و بچه های گنبد هنوز نرسیده بودن و ما با یکفقره سواری رفتیم اندبیل. انتهای اندبیل یه جایی شبیه به پارک هست که آلاچیق داره. تا رسیدن گنبدیها ۱ ساعتی وقت داشتیم. کیسه خوابهارو درآوردیم و تو خنکای صبح یه خواب خوبی زدیم به بدن. مهدی آتیش برپا کرد و چایی گذاشت. چه لذتی داره از تو کیسه خواب بیای بیرون و چایی بخوری. بالاخره گنبدی ها رسیدن. چقدر لذت بخش دیدن دوباره دوستای خوب : آقای کولف،حسین رزاق زاده،علی شاه محمدی. بعد از حال و احوال و اینا کوله ها رو اناختیم رو دوشمون و راه افتادیم.

بالاخره رسیدیم بالای گردنه......

ادامه مطلب یادت نره ..

ادامه نوشته

دو فیلم با یک بلیط ... ( قایق سواری در رودهای خروشان )

Rafting - 1

پنجشنبه ۹۲.۲.۱۹

ظهر با ۳ دستگاه خودرو سواری بسمت اصفهان راه افتادیم.شب رو قرار بود اصفهان باشیم و ابوالفضل از دوستای خوب اصفهانیم  یه جایی رو ( مهد کودک ) برامون اوکی کرده بود. نزدیکای ساعت ۶بود که رسیدیم اصفهان. ماشین رو یه جایی اطراف میدون نقش جهان پارک کردیم و رفتیم یه قهوه خونه قدیمی تو بازار که در و دیوارش پر بود از کشکول و تسبیح و کاسه و چراغ نفتی و ... هر چیز قدیمی. جای همه تون خالی نشستیم گوش فیل با دوغ خوردیم و البته چایی. از من میشنوید حتمن این قهوه خونه رو برید. ( ببخشید که هیچ عکسی از قهوه خونه ندارم آخه رو دیوارش نوشته بود Don't Photo.

با ابوالفضل تو میدون نقش جهان قرار گذاشتیم. ابوالفضل اومد و به سمت مهد کودک راه افتادیم. یه چند تا خیابون و اشتباه رفتیم و دست آخر یه مسیر طولانی رو دنده عقب رفتیم. با عرض پوزش٬چراغ قرمز رو هم دنده عقب رد کردیم. بالاخره رسیدیم به مهد کودک و یه شامی خوردیم و کیسه خوابها رو پهن کردیم و خوابیدیم.

جمعه ۹۲.۲.۲۰

صبح خیلی زود که چه عرض کنم تقریبن نصفه شب از خواب بیدار شدیم و وسایل رو جمع کردیم و با ماشین رفتیم سمت ترمینال. ماشینها رو پارکینگ ترمینال پارک کردیم و ساعت ۴ صبح امیر با یکعدد اتوبوس اومد دنبالمون و بسمت شهر کرد حرکت کردیم. تازه چشمامون گرم شده بود که بیدارمون کردن و گفتن خانمها باید از اتوبوس پیاده شن با ماشین سواری بیان. هنوز یادم نمیاد کی سوار ماشین شدیم و چرا اصلن سوار ماشینمون کردن؟ ۱۰ دقیقه بعد از ماشین پیاده شدیم و دوباره سوار اتوبوس شدیم و تخته گاز خوابیدیم تا روستای دوپلان.

از اتوبوس پیاده شدیم و لباسهای مخصوص قایق سواری رو پوشیدیم و با طناب از پل دادنمون پایین و قایق سواری و هیجان شروع شد.

ادامه مطلب یادت نره ... بقیه عکسها اونجاس ...

ادامه نوشته

آبشار گزو و دریاچه لفور

گزارش تصویری

پنجشنبه ۹۲.۲.۱۲

معلمها روزتون مبارک

در مسیر آبشار گزو:

دیدن یه دوست قدیمی( سپهر )٬تو طبیعت٬ اونم بصورت اتفاقی٬ خیلی دلچسبه

جمعه ۹۲.۲.۱۳

دریاچه سد لفور:

 فقط یادی میکنم از پانتومیم داخل مینی بوس و نامگذاری گروه

 

باداب سورت و دریاچه چورِت

چشمه ی بینظیر ایران، باداب سورت

پنجشنبه ۹۲.۰۲.۰۵

 ( یه موقع فکر نکنین ما هفته پیش خونه موندیم ها. رفته بودیم شمال ویلای یکی از دوستان. فقط جهت اطلاع عرض کردم این مطلبُ )

صبح زود با بچه ها سه راه افسریه قرار داشتیم. علی و عمو قاسم که خونه شون نزدیک بود خودشون اومدن.محسن هم رفت دنبال مهدی بابالیان و شیوا و نازنین. ما و مهرداد و نوید هم که از کرج با هم رفتیم. بعد از گرمسار صبحانه خوردیم و بسمت سمنان راه افتادیم. جاده شهمیرزاد رو رفتیم تا رسیدیم به خروجی روستای اوروست.

بقیه عکسها رو در ادامه مطلب ببینید ....

ادامه نوشته

ایلام به دور از گرد و غبار محلی

ما باز هم در سفریم ...

ببخشید که برای نوشتن این گزارش مجبورم چهار بار به گذشته برگردم

گذشته ۱ :

جمعه ۹۱.۸.۱۲

برنامه خلخال به اسالم. همون برنامه ای که بعد از ۱۰۰ روز بنایی ما بالاخره به دامان طبیعت بازگشتیم.تو راهِ بازگشت،ینی در واقع موقع پیاده شدن از مینی بوس و خداحافظی از بچه ها،بعد از اینکه مینی بوس رفت دیدیم یه کوله پشتی جا مونده .زنگ زدیم به بچه ها که ببینیم کوله کیه. مهدی بابالیان جا گذاشته بود.قرار شد وسط هفته بیاد از حسین بگیره کوله شو.مهدی دوباره زنگ زد.مثل اینکه چادرش رو هم جا گذاشته بود. چادرش سالیوا بود.ولی ما چادر ندیدم.ینی به بابالیان گفتیم که ندیدیم.

اول قرار شد چادرش رو ورداریم بریم سر کوچه شون بدیم به یه افغانیه هندونه بفروشه بعد بهش بگیم بیاد هندونه بخره.

یه برنامه هم ریختیم که مثلن موریس یه چادر داره میخاد بفروشه که در واقع  چادر خودش رو بهش بفروشیم و در حین خریدن چادرش ازش فیلم بگیریم که با اجازه تون برنامه خیلی خوب پیش رفت و همه چی هماهنگ بود که امیر محمدیِ ... برنامه رو بهم ریخت و زنگ زد به موریس و گفت من چادر رو میخوام و بعد هم موریس قضیه رو کنسل کرد

یه دفعه دیگه هم قرار شد چهارشنبه سوری چادرش رو ببریم کنار آتیش علم کنیم و بیاد ببینه

فقط یه ایرادی که اینجا بود این بود که تیرکهای چادر تو کوله خودِ بابالیان بود و چادر و روکشش دست ما.

دو سه باری تا مرز خریدنِ چادر جدید پیش رفت و هر بار به عناوینی منصرفش کردیم از خرید.

وقتی بابالیان هم برای برنامه ایلام ثبت نام کرد بهترین موقعیت بود که چادرش رو هم ببریم.یه روز قبل از سفر  مهدی زنگ زد به بابالیان که تیرکهای چادرتو بیار،من تیرکهامو گم کردم.به بابالیان گفتیم که علی چادر میاره تو نیار. به علی هم گفتیم چادر هست نمیخواد بیاری. دو بار مهدی با بابالیان چک کرد که حتمن تیرکهاشو بیاره.

این از گذشته ۱. حالا بشنوید از گذشته ۲:

تو اسفند ماه مهدی تصمیم گرفت برنامه ایلام بزاره.با یکی از بچه های ایلام بنام وهاب (که همتون باهاش آشنایی دارید تو قسمت نظرات همین وبلاگ.چون از خواننده های پر و پا قرصِ وبلاگ ماست ) پرس و جو کرده بود و هماهنگ کرده بود که فروردین فصل مناسبیه برا اونجا. حالا بماند که وهاب چه برنامه ای ریخته بود برامون و حتی مهدی یه بار شاکی شد که من تنها نیستم که اینقدر میخوای تدارک ببینی،هر موقع خودم تنها اومدم چشم مهمون تو ولی اینبار نمیشه،اصلن نمیایم. بالاخره وهاب کوتاه اومد.خلاصه برنامه ریزیا با وهاب انجام شد و اس ام اس برنامه نوشته شد و قرار شد ما که میریم ترکیه گوشی مهدی پیش مامانم بمونه و مامانم ۱۰ فروردین اس ام اس رو برای بچه ها بفرسته

گذشته ۳:

شنبه ۹۲.۱.۱۰

صبح ساعت ۷ به وقت ترکیه زنگ اس ام اس امیر به صدا دراومد.

امیر: بچه ها مهدی ساقی به من اس ام اس داده : سلام دوستان.برنامه ایلام.۲۲ و ۲۳ فروردین.

        مهدی که اینجاس ...

بیوک : اس ام اسش برا منم اومده. مهدی تو روحت. بزا پات برسه ایران.

بچه ها از ایران زنگ میزدن به بیوک که مگه شما برگشتین که مهدی ساقی اس ام اس داده

خلاصه که بلوایی شده بود

گذشته ۴:

وقتی از ترکیه برگشتیم مهدی با وهاب تماس گرفت که برنامه رو باهاش هماهنگ کنه و وهاب گفت که مادرش فوت کرده و به عبارتی برنامه کنسله

ما و کنسلی؟ ناراحت شدیم از این بابت و به وهاب گفتیم که یه دفعه دیگه میایم ایلام. ولی در واقع ما عازم رفتن بودیم.

و اما خودِ سفرنامه :

چهارشنبه  ۹۲.۱.۲۱

بعد از ساعت اداری کوله ها رو پشت ماشین گذاشتیم و بسمت خونه امیر محمدی حرکت کردیم. قرار حرکت ساعت ۶ از جلو خونه امیر اینا بود.......

خوب اینجوری که نمیشه ... رو ادامه مطلب کلیک کن تا خودِ سفرنامه رو بخونی ....

ادامه نوشته

فرنگ گردی son bölüm

یه سفر متفاوت به کشور عزیزِ دوست و همسایه : ترکیه

و اما پایانِ سفرِ ما

شنبه ۹۲.۱.۱۰

صبح تقریبن زود بیدار شدیم و صبحانه رو خوردیم و لباسهای دالتونها رو پوشیدیم و سوار تراموا شدیم و به سمت اسکله حرکت کردیم. به اسکله که رسیدیم ۱۰ دقیقه بود که کشتی بسمت جزیره حرکت کرده بود و ما بیش از یکساعتی باید منتظر میموندیم. بهترین کار این بود که بریم سمت میدون تکسیم.

از کوچه پس کوچه ها بسمت تکسیم حرکت کردیم و  میدون تکسیم  و عکسهای یادگاریمون رو گرفتیم.البته قبلش یه سر به مک دونلد هم زدیم. نه برای غذا بلکه برای رفع غذای حاجت

در به در دنبال دفتر ترکیش ایر میگشتیم چون اون خانم بلیط فروش توی تهران به بیوک گفته بود که باید تو استانبول بلیطتون رو کانفِرم کنین. ما هم بالاخره یه دونه ترکیش ایر دونی پیدا کردیم که البته هیچی نمیدونست یارو. بالاخره یکی دیگه پیدا کردیم و طرف یه کمی هم فارسی بلد بود حرف میزد. گفت که ترکیش ایر اصلن کانفِرم کردن نمیخواد و البته میخواستیم بلیط مونا رو تاریخش رو عوض کنیم و اون مسول محترم گفت چون این یه پکیج استثنایی ارزون بوده هیچ تغییری نمیشد داد.

دالتونها از تکسیم تا اسکله براه افتادن و مثل طلا در شهر استانبول میدرخشیدن.تو یه سرازیری نوید چپه شد و چند دور دورِ خودش پیچید و از پا درد رنگش شد عینهو گچ دیوار.بالاخره رفتیم سوار کشتی شدیم و خیلی هم شلوغ بود.یکی هم اومد به ترکی گفت دنیا خیلی قشنگه.دنیا مثل پرتقال قشنگه.

ادامه مطلب و بخونین تا بفهمین چرا دنیا مثل پرتقال قشنگه ...

ادامه نوشته

فرنگ گردی beşinci bölüm

سفرنامه ما رو به پایان است : قسمت یکی مونده به آخر

خلاصه ...

ماشین ترمینال اومد دنبالمون و رفتیم همونجایی که کوله ها رو گذاشته بودیم و دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم یه ترمینال دیگه که خارج از شهر بود. کوله ها رو در آوردیم و گاز رو راه انداختیم و یه چایی درست کردیم همونجا تو ترمینال . و باز هم مثل همیشه رأس ساعت اتوبوس اومد.

سوار شدیم. به غیر از ما هفت نفر گمونم ۵ نفر دیگه تو اتوبوس بودن. اتوبوس راه افتاد. جای تعجب داشت که با ۱۲ تا مسافر سر ساعت راه افتاد و هیچ جایی هم واینستاد که تو راهی سوار کنه.

کاوه خودش کاری براش پیش اومده بود و رفته بود استانبول. اما همخونه ایش، احمد، خونه بود و ما با اون هماهنگ میکردیم.کاوه گفته بود احمد امتحان دانشگاه داره و وقتی رفتیم خونه خیلی سر  صدا نکنیم که بتونه درسش رو بخونه. تنها کسی که میتونست با احمد ارتباط برقرار کنه بیوک بود. چون احمد دو زار انگلیسی بلد نبود.

ساعت ۱۱ شب رسیدیم ترمینال چاناکاله و از اونجایی که شرکت مترو سرویس دربِ منزل داره سوار یه ون شدیم که بریم خونه کاوه. شماره احمد رو گرفتیم و دادیم با راننده صحبت کنه که آدرس بده. بالاخره رسیدیم. یه شهرک ساکت. داخل شهرک شدیم و احمد از خونه اومد بیرون و به داخل راهنماییمون کرد. یه پسر لاغر اندام مو فرفریِ پر خنده.یه خونه دانشجویی که از سر و هیکل خونه میبارید که دو تا پسر مجرد توش زندگی میکنن. احمد ترکی حرف میزد و ما سعی میکردیم که بفهمیم چی داره میگه. بالاخره فهمیدیم بالا اتاق کاوه هست و ما اونجا باید بخوابیم.

رفتیم تو اتاق و همونجا بود که تصمیم گرفتیم فردا یه دستی به سر و روی خونه بکشیم. سیفون دستشویی خراب بود و نوید سیفون رو درست کرد. همینجوری که سیفون رو درست میکرد یهو تا ساعت ۳ نصفه شب تو توالت موند و کل دستشویی رو شست. به عبارتی برق انداخت. احمد هم که پس فردا امتحان داشت تا پاسی از شب پای کامپیوتر نشسته بود بازی میکرد.

یکشنبه ۹۲.۱.۴

صبح ساعت ۸ بیدار شدیم و مهدی رفت بیرون که صبحانه بخره. صبحانه رو با احمد خوردیم و دست به کار شدیم.مهدی و امیر تو آشپزخونه مشغول شستن گاز و کابینتها شدن. آرش جاروبرقی میکشید ( البته وسط کار جارو برقی خراب شد که نوید تعمیرش کرد ). بیوک رفته بود  ....

میخواید بدونین بقیه بچه ها چیکار میکردن؟ ادامه مطلب رو کلیک کنین ...

ادامه نوشته

پوزشمندیم

با عرض پوزش فراوان

به دلیل بروز برخی مشکلات فنی

سریال فرنگ گردی اینهفته پخش نمیشود

از صبر و شکیبایی خوانندگان عزیز این سریال بسیار سپاسگذاریم

هفته دیگه جبران میکنم، به خُدا

فرنگ گردی dördüncü bölüm

گشت و گذار در ازمیر

باتوهان دوستی بود که از طریق اینترنت باهاش آشنا شده بودیم.پسری ۲۳ ساله ،دانشجوی رشته توریسم و متعصب نسبت به ترکیه. تقریبن نیم ساعتی دیر رسید ترمینال و البته وقتی هم که رسید نفس نفس میزد. معلوم بود که از در ورودی ترمینال دویده بود. بعد از اینکه بچه ها رو بهش معرفی کردم با راهنماییِ باتوهان سوار دول موش شدیم و به سمت خونه باتوهان حرکت کردیم.سیگار پشت سیگار. تنها ایراد این پسر همین بود. سیگاراش هم بو گازوئیل میداد. رسیدیم به خون باتوهان. یه خونه دانشجویی با سه تا اتاق، که یه اتاقش رو در اختیار ما قرار داد. اوور و مصطفی هم خونه ای هاش بودن. اوور دانشجوی زبان انگلیسی بود و مصطفی سرباز. تا نیمه شب مشغول گپ زدن بودیم. از شهرهایی که رفتیم براش تعریف کردیم و او هم از درس و دانشگاهش. شب بخیر گفتیم و تخته گاز تا صبح خوابیدیم.

جمعه ۹۲.۱.۲

صبح با نوای موسیقی که از لپ تاپ در اومد بیدار شدیم. ینی کار کی میتونست باشه؟؟ جز نوید،هیچکس. صبحانه رو دور هم با دوستای جدید ترکمون خوردیم و با باتوهان رفتیم بیرون برای ازمیرگردی. اول از همه رفتیم یه بانک پول چنج کنیم. دستگاههای شماره دهیشون خیلی جالب بود. مشتری هر بانکی که باشی یه کارت مخصوص اون بانک داری که موقع شماره گرفتن اون کارت رو میزنی به دستگاه از قسمت مشتریان بهت شماره میده. هم نوبتت جلوتره هم باجه هاش فرق دارن. ما هم چون باتوهان کارت داشت زود نوبتمون شد. بیوک در یه چشم بهم زدن همه پولهاش تموم شد. از بس که بدهکار بود به همه. برای اتوبوس سوار شدن یه کارتی هست که هر شهری کارت مخصوص خودش رو داره. مثل همین کارتهای اتوبوس تهران. کارت اوور رو قرض گرفته بودیم و شارژش کردیم و سوار شدیم و رفتیم سمت میدون ساعت. باتوهان تو راه گفت که ازمیر سومین شهر پرجمعیت ترکیه هست و البته مردم ازمیر نسبت به شهرهای دیگه کمتر مذهبی هستن . از اتوبوس پیاده شدیم و به سمت میدون حرکت کردیم. یه کمی باد داشت هوا. بادگیرمو پوشیدیم. رسیدیم میدون. وایسادیم که مهدی عکس بگیره یهو دیدیم مهدی از یه طرف دیگه داره میدوئه و البته ما هم دنبال یه سقفی چیزی میگشتیم که زیرش قایم شیم.به یه چشم به هم زدن چنان بارونی گرفت که عین موش آبکشیده شدیم. یه بانک دور میدون بود. رفتیم تو بانک و چند دقیقه ای جلو بخاری بانک وایسادیم تا خشک شیم. باتوهان پیشنهاد داد بریم موزه و ما هم قبول کردیم. موزه جالبی بود.پر از مجسمه های بی سر. و سر های بدون بدن. مجسمه هاش در کل جالب بودن. یا سر نداشتن، یا تنه نداشتن، یا دست و پا نداشتن. کلن نصفه و نیمه بودن

یه نکته جالب دیگه هم اینه که شهروندان ترک یه کارتهایی دارن که با ارائه اون کارت بازدید از موزه براشون مجانیه. ضمن اینکه با کارت دانشجویی هم مجانی سوار اتوبوس میشن.کلن یه کیف پول دارن پر از کارت.

بازدید از موزه که تموم شد هوا هم نسبتن بهتر شد و ما زمان رو غنیمت دونستیم که یه سفری هم به مکزیکوسیتی داشته باشیم

عکسهای مکزیکو سیتی تو ادامه مطلبه. کلیک کن ....

 

ادامه نوشته

میزبانی هشتمین صعود قلم

به اطلاع می رساند٬ تاریخ اجرای برنامه ی پیشنهادی قله ی باغران به ۲۴ لغایت ۲۷ مهر ماه سال ۱۳۹۲ تغییر کرد. جهت اطلاعات بیشتر به آدرس های زیر مراجعه نمایید.

با درود به یکایک شما دوستان و وبلاگ نویسان مرتبط با کوهنوردی، طبیعت٬ محیط پاک کوهستان و همه ی علاقمندان این عرصه...

ضمن تشكر از همه ی شما بابت ارسال پیشنهادات خود در خصوص میزبانی هشتمین صعود قلم که درسال جاری اجرا خواهد شد، به استحضار مي رساند مهلت ارسال پیشنهادات در تاریخ سی و یکم فروردین ماه به پايان رسيده است. لذا از ابتدای روز پنجم اردیبهشت ماه سال جاری رای گیری برای تعیین میزبان را با ذکر موارد زیر تا پایان روز بیستم اردیبهشت ماه در قسمت نظرات وبلاگ صعود قلم درج نمایند.
 
ما که میریم قلعه ماران ٬شما رو نمیدونم ...

فرنگ گردی.  üçüncü bölüm

یه سفر متفاوت به کشورِ عزیزِ دوست و همسایه : ترکیه

سال نو مبارک

طی صحبتی که شب قبل کرده بودیم قرار بود ساعت ۸ صبح ماشین بیاد دنبالمون بریم ترمینال.

چهارشنبه ۹۱.۱۲.۳۰

امروز سال تحویله و ما ذوق عید داریم. قبل از اینکه سفر شروع بشه برای هر کسی مشخص کرده بودیم که از لوازم سفره هفت سین چی بیاره. مونا باید سماق میاورد و هر چی دیشب و امروز صبح دنبال سماق گشتیم پیداش نکردیم که نکردیم. بالاخره مجبور شدیم از اون سرکه ای که اشتباهی خریده بودیم تو یه شیشه بریزیم و کلی نایلون پیچش کنیم که تو راه نریزه.

ساعت ۷:۳۰ یه ماشین اومد دنبالمون که ما حاضر نبودیم. اصلن قرار نبود اون بیاد. نمیدونم دیشب این معلمه چی با ترمینال حرف زده بود که اینجوری شده بود. ساعت ۸ همه آماده بودیم که یهو دیدیم اون یارو مکزیکیه اومد. زیاد دل خوشی ازش نداشتیم. ولی مجبور بودیم بریم.دست آخر بلیط اتوبوس دنیزلی رو هم ۵ لیر گرونتر بهمون فروخت.

سوار اتوبوس شدیم و من و مهدی رفتیم عقب نشستیم که لباسهامونو خشک کنیم. آخه لباسهایی که شسته بودیم و پهن کرده بودیم که خشک بشن تا صبح هنوز نم داشتن. ته ماشین لباسها رو دونه دونه میگرفتیم کنار پنجره که آفتاب بخوره خشک شه. خلاصه که این اتوبوس تو هر سوراخ سمبه ای که گیر آورد وایساد و مسافر سوار کرد. از همه دهاتهای تو راه هم رد شد.

بالاخره رسیدیم  دنیزلی. تقریبن یه ربع به سال تحویل مونده. یه ماشین تو ترمینال دنیزلی اومد دنبالمون که تا پاموکاله ببرتمون. قرار بود امروز پاموکاله رو ببینیم و شب بریم سمت سلجوق. کسی که با ون اومده بود دنبالمون گفت میتونین پاموکاله هتل بگیرین. قیمتش هم خوبه. قرار شد بریم ببینیم بعد تصمیم بگیریم.

رسیدیم پاموکاله و بچه ها رفتن هتل رو دیدین. خوب بود. اوکی شد که شب رو همینجا بمونیم. کوله ها رو تخلیه کردیم و گذاشتیم تو اتاقها . یه میز کنار استخر تو حیاط هتل بود که سفره هفت سین رو قرار شد اونجا بزاریم. تو حیاط  داشتیم گیج میخوردیم که یکی از کارمندای هتل به ترکی یه چیزی گفت که ترجمه اش این میشد : " آریا بیا اینا ایرانین "

آریا از پله های سمت راست اومد پایین. با کت و شلوار اسپرت مشکی. و یه لبخند بزرگ. این سومین ایرانی بود که میدیدم.

چقدر از دیدن هم خوشحال شدیم و خوشحالتر که مراسم تحویل سال رو با هم برگزار میکنیم. آریا لطف کرد و از هتل چند ظرف کوچیک و دو تا شمع گرفت.

سفره هفت سین چیده شد . دور سفره نشستیم. خودمون بمب تحویل سال رو زدیم و آغاز سال یکهزار و سیصد و نود دو رو اعلام کردیم و موسیقی سال تحویل رو از لپ تاپ پخش کردیم و جشن گرفتیم.

لحظات زیبا و دلچسبی بود.

نهار،سالاد الویه رو خوردیم و به سمت چشمه های آب معدنی پاموکاله راه افتادیم.

چشمه های پاموکاله مثل چشمه های باداب سورت خودمون هستن ولی خیلی وسیعتر و البته باداب سورت رنگیه و پاموکاله سفید.

برای ورود به چشمه ها باید کفشهامون رو در می آوردیم و با پای برهنه راه میرفتیم.

بقیه عکسهای پاموکاله رو تو ادامه مطلب ببینین

ادامه نوشته

فرنگ گردی ıkınçı bölüm

یه سفر متفاوت به کشورِ عزیزِ دوست و همسایه : ترکیه

یکشنبه ۹۱.۱۲.۲۷

القصه ...

شب رو خونه عاطفه خوابیدیم و صبح ساعت ۵ برپا بود.یه چایی خوردیم و کوله ها رو هم که شب قبل تقریبا چیده بودیم ( البته بجز آرش، چون هر شب تقریبن کل کوله خالی میشد و فردا دوباره از اول چیده میشد ) انداختیم رو کولمون. ساعت ۷:۳۰ میبایست ترمینال سوار اتوبوس میشدیم به مقصد قونیه ( Konya ) . آرمین و آروین خواب بودن دیگه بیدارشون نکردیم.با عاطفه خداحافظی کردیم

ساعت ۷ صبح  موقع خداحافظی

مونا : آرش حلقه ام ...

آرش : کجا گذاشتیش ؟

مونا : دیشب که رفتم حموم درش آوردم. نمیدونم کجا گذاشتمش

آرش : مونا خانوم خوب فک کن

مونا : آرش یادم نمیاد.بگرد پیداش کن

کوله.اتاق عاطفه.زیر مبل.حموم.دستشویی.آشپزخونه .جیب جلوی کیف لپ تاپ... اینا جاهایی بود که آرش گشت و در آخر تو  یه کیف کوچیک پیدا کرد و بعد از پیدا شدنش مونا یادش اومد که تو همون کیف کوچیکه گذاشته.

عاطفه تا دم در اومد باهامون. خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت ایستگاه اتوبوس. گفتن یه اتوبوس آبی میاد که میره ترمینال.ساعت ۷:۱۵ دقیقه است و ما هنوز تو ایستگاه اتوبوس ایستادیم. یه اتوبوس آبی دیدیم دوتا کوچه بالاتر بود. دویدیم بهش برسیم. دور زد. تا سر خیابون اصلی رفتیم. بالاخره بیوک رفت یه تاکسی گرفت. تا ترمینال ۴۰۰۰۰ تومن. ۷:۲۵ رسیدیم ترمینال. ماشین اومد و سوار شدیم. دیشب صبحونه رو خریده بودیم. نون و پنیر و شکلات صبحانه فندقی. مونا ساندویچ درست میکرد برای ما و ما نوش جان مینمودیم. با یه پسری تو اتوبوس آشنا شدیم که دکترای محیط زیست داشت . انگلیسی اش خوب بود و کلی کمکمون کرد. از اونجایی که از برنامه ریزیمون جلو بودیم مهدی پیشنهاد داد که بریم فِتیه ( Fethiye ). یه شهر ساحلی ِ تقریبن ۱۰۰ کیلومتریِ آنتالیا. این دکتره هم خیلی تعریف کرد گفت جای قشنگیه.

رسیدیم قونیه. هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی هم میومد. بچه ها با همون پسر دکتره رفتن آمار بلیط فِتیه رو گرفتن .بلیط ساعت ۱۱ شبه. و ما تا پاسی از شب قراره در شهر سردِ قونیه ولوی خیابونا باشیم. همون یکدست لباس گرمی رو که با خودمون آورده بودیم پوشیدیم. مونا رفت به پلیس توی ترمینال به زبون شیرین فارسی گفت که کوله هامون رو بذاریم تو اتاقک شما. البته پلیسه فهمید و گفت که اینجا صندوق امانات ( Emanet dolabi ) داره. کوله ها رو گذاشتن اونجا و رفتیم سوار دول موش شدیم و رفتیم به سمت آرامگاه مولوی. راننده ۲ لیر کرایه رو ازمون اضافه تر گرفته بود که به زور ازش پس گرفتیم. درسته زبونشونو نمیفهمیم ولی حقمونو بلدیم بگیریم. بعله.

رفتیم به سمت آرامگاه

این اولین جایی بود که میرفتیم و ورودیه داشت. بلیطهاشون جالب بود. بار کد داشت. میزدی به دستگاه، بعد از دَستَکِش رد میشدی. هوا خیلی سرد بود. رفتیم داخل .عکسبرداری هم که ممنوع بود. کلی جمعیت اومده بود مولوی. خوبه همه شعراش فارسیه. بزارن جلو ترکها یه بیتش رو هم نمیتونن بخونن. اونوقت اگه بدونین چیکار میکنن براش. شده زیارتگاه. انگاری رفتی امامزاده صالح.

بازدید از مولانا تموم شد و در به در خیابونا شدیم.

حالا ادامه مطلب رو بخون ببین چی کشیدیم ما تو این در به دری ...

ادامه نوشته

فرنگ گردی.  bırınçı bölüm

یه سفر متفاوت به کشورِ عزیزِ دوست و همسایه : ترکیه

خیلی دوست دارم که از همون روزِ شروع سفر، گزارش رو بنویسم، اما میبینم که همه هیجان  سفرمون به قبلش بود.

اول از اینکه یه شب آرش و مونا و امیر اومدن خونمون داشتیم صحبت از سفر برا عید میکردیم که کجا بریم. قرار شد با قطار بریم استانبول و برگردیم. به قول مهدی ما هدفمون از سفر اینه که تو راه باشیم دیگه. بعد قرار شد با اتوبوس بریم. دیدیم حالا که میخوایم بریم ،بریم کلش رو بگردیم.بعد دیدیم هزینه خیلی زیاد میشه و ما هم هنوز درگیر چک های آلونکمون هستیم.اینجوری شد که دو هفته مونده به عید کلن سفر کنسل شد. بعد دیدیم نمیشه.تعطیلات از دست میره. اینور و اونور بالاخره خرجش رو جور کردیم.

۱۶ اسفند خونه مونا: قرار سفر رو گذاشتیم و به نوید و بیوک هم گفتیم برنامه سفر رو، و اونا هم اوکی دادن. نکته اینجاست که نوید باید پاسپورتش رو تعویض کنه و ما  بیست و پنجم عازمیم.میرسه پاسپورتش تا اونموقع یعنی؟

۱۷ اسفند : نوید تا ظهر تو پاسپورت تعویض کنی بود و شد آخر وقت. مدارکش رو نتونستن ارسال کنن. قرار شد شنبه صبح مدارکش بره اداره گذرنامه. بعدش خودش بره فرم تسریع پر کنه.

۱۸ اسفند : صبح باید میرفتم استادیوم آزادی کلاس داوری دوچرخه داشتم.ضمن اینکه امروز بازی استقلال و تراکتور هست و مهمتر اینکه امشب عروسیِ پدرام.کلاس تموم شد و من تو خوابگاه تقریبن حاضر شدم برا عروسی که مهدی بیاد دنبالم. مسیرهای منتهی به استادیوم بسته اس و من مجبورم تا لب اتوبان پیاده برم. مهدی جلوتر ایستاده بود. تقریبن ۷ دقیقه ای هم تو اتوبان پیاده رفتم تا برسم بهش. جاتون خالی با کفشای مهمونی رفتم تو گل. بالاخره به عروسی رسیدیم

۱۹ اسفند : صبح زود دوباره اومدم استادیوم. فردا کلاس تموم میشه و امتحان داریم. نوید صبح رفت اداره گذرنامه گفت امسال بهار دسته جمعی میخوایم بریم زیارت، فرم تسریع رو پر کرد تا حالا ببینیم جوابش چی میشه.شب مونا و آرش و امیر رفتن خونه ما و مهدی تنهایی ماکارونی درست کرد.

۲۰ اسفند : امتحانم رو دادم و تا رسیدم خونه ساعت ۶ و ۷ بود. ولی امتحانش خدایی خیلی سخت بود.

۲۱ اسفند : امروز دو شنبه است و ما پنج شنبه عازمیم. شب مهمون داریم. مهران و مریم.آخرین دیدار سال نود و یکمونِ.شب بیوک زنگ زد که یکی از دوستاش بهش گفته ترکیش ایر پرواز ارزون داره. تو سایت ترکیش ایر گشته، یکی پیدا کرده.تا ۳ بامداد من و مهدی و بیوک پای اینترنت داشتیم دنبال پرواز ارزون میگشتیم که چند تایی پیدا کردیم.

۲۲ اسفند : بیوک اون کاغذی رو که توش اطلاعات اون پرواز ها رو نوشته بود جا گذاشته بود خونه و خودش رفته بود دفتر ترکیش ایر. از تو اینتر نت پیدا کردم پرینت گرفتم فکس کردم به اونجا خدمت جناب آقای نوری.گفتن این پرواز اصلن رو سیستم نیست.یعنی در واقع پر شده.یه پرواز دیگه پیدا کردن. قرار شد تا ساعت ۱ بعداز ظهر من  کپی پاسپورت بچه ها رو برا بیوک ایمیل کنم.پاسپورت نوید هنوز نیامده بود و نوید در به در دنبال پستچی محل بود که ازش بگیره. الناز خواهر آرش پاسپورت امیر و مونا و آرش رو آورد دفتر تحویل من داد. نوید با پاسپورتش رسید. ایمیل باز نمیشد. فکس سیاه میرفت.بالاخره اسامی رو اس ام اس کردم به بیوک. بیوک نیم ساعت دیر رسید دفتر هواپیمایی.سیستمها بسته شده بود و نمیشد پرینت بلیط رو بگیرن. هنوز هیچی معلوم نبود. شب کوله ها رو بستیم

۲۳ اسفند : مهدی ۵ صبح رفت بانک نوبت گرفت برای گرفتن ارز دولتی. ۷ صبح بیوک رو از خواب بیدارش کرد تا بره بلیط ها رو بگیره. ۷:۳۰ صبح رفتم دم بانک که مابقی کار رو من انجام بدم چون مهدی باید میرفت هشتگرد.بیوک که بلیط رو گرفت به امیر زنگ زدیم که بره عوارض خروجها رو پرداخت کنه. آرش مرخصی گرفت که بیاد بانک. بیوک هم از تهران داشت میومد کرج. حواله ارز رو بالاخره گرفتیم. اِسپِلِ اسم مهدی تو بلیطش اشتباه بود بیوک دوباره برگشت دفتر هواپیمایی که درستش کنه.چون میخواستیم زمینی بریم مهدی قبلن رفته بود عوارض خروج زمینی رو پرداخت کرده بود. حالا که هوایی شده بودیم اونا رو چیکار کنیم؟ اونم حساب دولتی. بالاخره اونا رو هم تونست بگیره. تا بعد از ظهر درگیر اونا بود.

۲۴ اسفند : کوتاه و مختصر بگم امروز آخرین کافه کوهِ.و ما شب عازمیم. ساعت ۲ با مهناز رستگار و علی شاه محمدی زیر پل فردیس قرار گذاشتیم که بریم کافه. تا برگشتیم خونه شب بود. شام . دوش و حرکت. رفتیم دنبال نوید بعد آرش و مونا و امیر، و بیوک رو هم میدون آزادی سوار کردیم

و سفر آغاز شد

ماجراهای قبل از سفرمون رو که خوندی ،خود سفر رو  اگه دوس داری بخونی رو ادامه مطلب کلیک کن

 

ادامه نوشته

نظرسنجی

تازه از یه سفر ۲۱ روزه برگشتیم

به نظرتون سفرنامه ( بهتر بگم سریال ) یه همچین سفری باید چند قسمتی باشه

بگید تا بنویسمش

عید شما مبارک

سیر و سماق و سرکه          سبزه و سیب و سکه

سپــند دونـــه دونـــه          نــوروز میاد به خــــونه

هفت سین مون رو چیدیم     داریم ســـــفر میـریم

دوستای خوبِ بنــده             نـــــوروزتــون پاینــده

ماجرای تاتر رفتن ما

و اما تاتر ....

با مونا و آرش قرار گذاشتیم بریم تهران٬ تاتر درخشش در ساعت مقرر. ساعت ۷ تاتر شروع میشد و ما هم بلیط رو اینترنتی خریده بودیم و باید نیم ساعت زودتر میرفتیم. ساعت ۵ با مونا زیر پل فردیس قرار گذاشتیم که بریم دنبالش و بعد آرش هم تقاطع اتوبان تهران و آزادگان بیاد که با هم بریم.

نمیدونم چطور شد که سر از اونجایی که باید در می آوردیم ٬ نیاوردیم و یه خروجی قبل از پل فردیس افتادیم تو اتوبان.

زنگ زدم به مونا بگم که زیر پل وایسه.

من : سلام مونا. چطوری؟

مونا : سلام

من : مونا بیا زیر پل. ما داریم میایم. رو پل نرو

مونا : ینی رو پل نرم؟

من : نه دیگه ما داریم از تو اتوبان میایم. تو زیر پل وایسا.

مونا : یه پل عابر اینجاست من زیرش ایستادم

من ( به مهدی ) : پل فردیس که پل عابر نداره.داره؟

مهدی : چرا داره

من : آره آره... همونجا وایسا ما ۲ دقیقه دیگه میرسیم

رسیدیم زیر پل اما مونا نبود.زنگ زدم میگم کجایی؟

مونا : من همینجام شما کجایین؟ اینجا یه پل عابره من اینجام

مهدی : سمت راستت ایستگاه مترو نیست؟

مونا : نه . اینجا تابلو زده جاده مخصوص

مهدی : تو رفتی دم پل کلاک چرا؟ همونجا وایسا الان میایم

رفتیم رسیدیم به پل عابر پیاده که نزدیک پل کلاکه. اما باز هم مونا اونجا نبود.ینی واقعن کجاست؟ چرا پیداش نمیکنیم ؟؟؟؟

ادامه مطلب و بخون تا بفهمی مونا کجا بود بالاخره

 

ادامه نوشته

یه برنامه پر هیجان - غار کهک

پیمایش غار کهک

چی بگم آخه ؟ خیلی توضیح نداره ... پیمایشِ غارِ دیگه

خوب بذارید از یه کم قبلترش بگم:

چهارشنبه که رفتیم تاتر ( یادتون باشه بعدن قضیه تاتر رفتنمونو کامل براتون تعریف کنم )

پنج شنبه شب هم رفتیم خونه آرش اینا و بعدش میثم و نسرین ( به اتفاق جوجه شون، دانیال ) و عماد و خواهرش اومدن اونجا به ما ملحق شدن. شب با میثم اینا اومدیم خونه ما.

جمعه که مصادف هست با ۲۸ صفر، ما نذری داریم و تنها تعطیلی تقویم هست که مجبوریم خونه باشیم. البته خیلی هم خونه نمیمونیم ها. گزارش برنامه های این چند سال اخیر هست که ثابت کنه این قضیه رو. صبح هم که جاتون خالی نذری رو پزوندیم و پخش کردیم و عماد زنگ زد گفت گوگوریو اومدن خونه ما، شما هم پاشید بیاید. القصه :

خوب ادامه مطلب و بخون تا بفهمی چی شد که ما به غار کهک رسیدیم

ادامه نوشته

زمستانِ پاییزی در مِشه سویی

گالا گالا در بهشت ( پیاده روی از گیله ده تا آبی بیگلو )

چهارشنبه ۹۱.۱۰.۱۳

صبح که سرکار بودم.ظهر هم که رسیدم یکی از دوستامون اومد پیش ما و ما هم که بی رودروایسی شروع کردیم به پزوندن ناهار فردا. ساعت ۶ میباستی میرفتیم خونه آرش اینا و ساعت ۵ تازه شروع کردیم به جمع و جور کردن وسایل و چیدن کوله. شام و ورداشتیم و رفتیم خونه آرش و مونا و باهم شام رو خوردیم. عمو سعید هم اومد اونجا و ساعت ۷ گوگوریو با یکدستگاه مینی بوس به زمامداری فریبرز اومدن کرج و اینگونه بود که سفر آغاز شد. 

پنجشنبه ۹۱.۱۰۱۴

گمونم نزدیکای ۷ بود که رسیدیم گیلده.گیلده یا همون گیلاده یه روستایی نزدیک اردبیل.آقای الیاسیان و چند تا دیگه از دوستاشون از گروه کوهنوردی ویلکیج اردبیل گمونم یک ساعتی اونجا معطل ما شده بودن.یادش بخیر پارسال همین برنامه با آقای الیاسیان آشنا شده بودیم و چقدر خوشحال بودم از دوباره دیدنشون. بچه ها کوله ها رو بستن و آماده پیاده روی شدیم. 

روستا که تموم شد کم کم داشتیم وارد بهشت میشدیم. هوا خیلی خوب بود. پیش بینی یه هوای سرد رو کرده بودیم ولی خیلی هوا خوب بود. فقط یه کم سوز داشت. اول من سرقدم بودم بعد جامو با عمو سعید عوض کردم. ابتدای مسیر انگار جنگل خیال خزون کردن نداشت. بهار بود با خنکای پاییزی.

یعنی نمیخوای ادامه مطلب و بخونی ؟؟؟ حیفه ها ... بخون ...

ادامه نوشته