ما باز هم در سفریم ...ببخشید که برای نوشتن این گزارش مجبورم چهار بار به گذشته برگردم
گذشته ۱ :
جمعه ۹۱.۸.۱۲
برنامه خلخال به اسالم. همون برنامه ای که بعد از ۱۰۰ روز بنایی ما بالاخره به دامان طبیعت بازگشتیم.تو راهِ بازگشت،ینی در واقع موقع پیاده شدن از مینی بوس و خداحافظی از بچه ها،بعد از اینکه مینی بوس رفت دیدیم یه کوله پشتی جا مونده .زنگ زدیم به بچه ها که ببینیم کوله کیه. مهدی بابالیان جا گذاشته بود.قرار شد وسط هفته بیاد از حسین بگیره کوله شو.مهدی دوباره زنگ زد.مثل اینکه چادرش رو هم جا گذاشته بود. چادرش سالیوا بود.ولی ما چادر ندیدم.ینی به بابالیان گفتیم که ندیدیم.
اول قرار شد چادرش رو ورداریم بریم سر کوچه شون بدیم به یه افغانیه هندونه بفروشه بعد بهش بگیم بیاد هندونه بخره.
یه برنامه هم ریختیم که مثلن موریس یه چادر داره میخاد بفروشه که در واقع چادر خودش رو بهش بفروشیم و در حین خریدن چادرش ازش فیلم بگیریم که با اجازه تون برنامه خیلی خوب پیش رفت و همه چی هماهنگ بود که امیر محمدیِ ... برنامه رو بهم ریخت و زنگ زد به موریس و گفت من چادر رو میخوام و بعد هم موریس قضیه رو کنسل کرد
یه دفعه دیگه هم قرار شد چهارشنبه سوری چادرش رو ببریم کنار آتیش علم کنیم و بیاد ببینه
فقط یه ایرادی که اینجا بود این بود که تیرکهای چادر تو کوله خودِ بابالیان بود و چادر و روکشش دست ما.
دو سه باری تا مرز خریدنِ چادر جدید پیش رفت و هر بار به عناوینی منصرفش کردیم از خرید.
وقتی بابالیان هم برای برنامه ایلام ثبت نام کرد بهترین موقعیت بود که چادرش رو هم ببریم.یه روز قبل از سفر مهدی زنگ زد به بابالیان که تیرکهای چادرتو بیار،من تیرکهامو گم کردم.به بابالیان گفتیم که علی چادر میاره تو نیار. به علی هم گفتیم چادر هست نمیخواد بیاری. دو بار مهدی با بابالیان چک کرد که حتمن تیرکهاشو بیاره.
این از گذشته ۱. حالا بشنوید از گذشته ۲:
تو اسفند ماه مهدی تصمیم گرفت برنامه ایلام بزاره.با یکی از بچه های ایلام بنام وهاب (که همتون باهاش آشنایی دارید تو قسمت نظرات همین وبلاگ.چون از خواننده های پر و پا قرصِ وبلاگ ماست ) پرس و جو کرده بود و هماهنگ کرده بود که فروردین فصل مناسبیه برا اونجا. حالا بماند که وهاب چه برنامه ای ریخته بود برامون و حتی مهدی یه بار شاکی شد که من تنها نیستم که اینقدر میخوای تدارک ببینی،هر موقع خودم تنها اومدم چشم مهمون تو ولی اینبار نمیشه،اصلن نمیایم. بالاخره وهاب کوتاه اومد.خلاصه برنامه ریزیا با وهاب انجام شد و اس ام اس برنامه نوشته شد و قرار شد ما که میریم ترکیه گوشی مهدی پیش مامانم بمونه و مامانم ۱۰ فروردین اس ام اس رو برای بچه ها بفرسته
گذشته ۳:
شنبه ۹۲.۱.۱۰
صبح ساعت ۷ به وقت ترکیه زنگ اس ام اس امیر به صدا دراومد.
امیر: بچه ها مهدی ساقی به من اس ام اس داده : سلام دوستان.برنامه ایلام.۲۲ و ۲۳ فروردین.
مهدی که اینجاس ...
بیوک : اس ام اسش برا منم اومده. مهدی تو روحت. بزا پات برسه ایران.
بچه ها از ایران زنگ میزدن به بیوک که مگه شما برگشتین که مهدی ساقی اس ام اس داده
خلاصه که بلوایی شده بود
گذشته ۴:
وقتی از ترکیه برگشتیم مهدی با وهاب تماس گرفت که برنامه رو باهاش هماهنگ کنه و وهاب گفت که مادرش فوت کرده و به عبارتی برنامه کنسله
ما و کنسلی؟ ناراحت شدیم از این بابت و به وهاب گفتیم که یه دفعه دیگه میایم ایلام. ولی در واقع ما عازم رفتن بودیم.
و اما خودِ سفرنامه :
چهارشنبه ۹۲.۱.۲۱
بعد از ساعت اداری کوله ها رو پشت ماشین گذاشتیم و بسمت خونه امیر محمدی حرکت کردیم. قرار حرکت ساعت ۶ از جلو خونه امیر اینا بود.......
خوب اینجوری که نمیشه ... رو ادامه مطلب کلیک کن تا خودِ سفرنامه رو بخونی ....